۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه
نامه مادر زهرا رهنورد به سید علی گدا
بسمه تعالی
محضر حضرت آیت الله خامنهای
رهبر معظم انقلاب اسلامی
با سلام
خاطرشریف هست که در تیرماه 1360 آنگاه که به تیغ جفای نفاق مجروح شده و در بیمارستان بستری بودید، دختر نوعروسم را برای جاری کردن خطبه عقد خدمت شما فرستادم و این نهایت ایمان وا عتقاد مرا به شما ثابت میکند هر چند در میانه راه پیک اجل سرآمد و فرزندم در اثر سانحه تصادف رانندگی در روز ازدواج خود پیراهن ابدیت پوشیده واز دنیا فانی رخت بربست.
من نیز چون دیگر مادران نسل انقلاب در همه فراز و فرودهای پیش و پس از انقلاب در کنار شما بوده و با فرزندان مبارزم تلخ وشیرینی روزگار را چشیده و از زندان و شکنجه و تبعید پیش ازانقلاب تا جنگ و توطئه نفاق و خطراتی که خود بیشتر مستحضرید را در کنار ایشان و پس از انقلاب تا امروز لمس کردهام.
از آن زمان که همسنگر مادران وهمسران شهید در پشت جبهه خدمت میکردهام تا امروز که با قلبی داغدار و تنی بیمار 86 سال سن دارم بر عهد خود با خدا و پیمانم با امام و شهدا ثابت قدم بوده و از حضرتش میخواهم که باعاقبت بخیری و سلامت دین به میثاق خود پایدار بمانم.
نبود شب وروزی که سکانداران کشتی انقلاب را دعا نکنم تا در امتحانات سخت الهی پیروز شده و از این شجره طیبهای که با خونهای پاک راست قامتان جاودانه تاریخ آبیاری شده به رسم امانت صیانت کنند و از گزند آفتها و عوارض مصون نگه دارند.
پسر ارشدم که 62 سال سن دارد مهندس شاپور کاظمی که خدمتگزار علمیکشور است اکنون ، پس از انتخابات در زندان به سر میبرد و یک ماه است که نگران او هستم او دارای همسری بیمار ، سه فرزند، عروس، داماد و نوه می باشد ودارای زندگی معمولی و آبرومندانه، فرزند من شخصی زبده با بیش از 40 سال سابقه خدمت در عرصه مخابرات کشور است و اکنون حداقل به واسطه او، روزی 300 نفر درکارخانه به طور مستقیم و بیش از میلیونها نفر به طورغیر مستقیم از خدمات علمی او بهرهمند میشوند ، ناگهان امروز مطلع شدم ، که او مورد تهمت قرارگرفته که وابسته به منافقین یا بیگانگان یا از سردامداران اغتشاشات است.
این تهمت یا از سراشتباه است یا کذب محض، چنین رفتاری از روحیه وطنخواه و ملی او و سابقه خانوادگی ما بهدور است.
لذا از جنابعالی که در کسوت ولی امر مسلمین و پناه بیپناهان هستيد تقاضا دارم با آزادی وی تسکین قلب مجروح مادر در انتظار او و با آزادی سایر بیگناهان همه مادران و همسران و فرزندان چشم بهراه را دلشاد کنید با امید آنکه نظام اسلامیمان همیشه برقرار باشد.
احترام السادات نواب صفوی
سوگنامه فردوسی
هــمــانا که آمــد شــما را خبـــــر
که مــــا را چه آمد ز اخـــــــتر به ســـر
از این مار خوار اهریمن چهـــرگان
ز دانایی و شــــــــرم بــــی بهرگـــــان
نه گنج و نه نام و نه تخت و نـــژاد
همی داد خواهند گیتـــــــی به بــــاد
از این زاغ ســاران بی آب و رنــگ
نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
هم آتـــــش بــمردی به آتشـــکده
شــــدی تیره نوروز و جــــــشن سده
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر
ز اخــــــتر هـــــمه تــــازیان راست بر
برنــجـــد یکی دیــــگـری برخــــورد
بــــداد و بــــبـــخش هـــــــمی ننگرد
پیاده شود مـردم جـــنگ جــــــوی
سوار آنک لاف آرد و گفـت و گـــــــوی
شود خار هر کـس که بد ارجــمند
فرومـــــایـــه را بــخـــت گــــــــردد بلند
کشاورز جنگی شـود بـــی هــنــر
نــــژاد و بـــــــزرگی نـــــــیـــــاید به بر
ربــایــد هـمی این از آن آن از این
ز نـــفـــریــــن نــــدانــنـــــــد باز آفرین
هــمــه گنــج ها زیر دامــن نــهنـد
بـــمیــــرند و کوشش به دشمن نهند
زیان کسان از پـــی سـود خویش
بــــجــویــنـــد و دیــن انــدر آرند پیش
بــریــزند خــون از پــی خواســتــه
شــود روزگــار مــهــان کـــــــــــاسته
ز شیـر شـتر خـوردن و سـوسـمار
عــــرب را به جــایی رسیدسـت کار
که تـــــاج کیــــانــــــی کـــنـــد آرزو
تــفــو بــر تــو ای چــرخ گـــردون تفو
همه بوم ایـران تو ویـــران شــمـــر
کــنام پـلــنگان و شــیــران شــمــر
پـــــر از درد دیـــــــدم دل پارســـــا
که اندر جـــهــان دیـــو بــد پادشـــاه
نــــمانــیــم کـیـن بوم ویــران کنند
هــمــی غــارت از شــهـر ایران کنند
نـــــخوانـنـد بر ما کــــسـی آفــرین
چـــو ویـــران بود بوم ایـــران زمـــین
دریغ است ایران که ویـــران شـــود
کـــنــام پــلنــگان و شــیران شـــود
همه سربه سر تن به کشتن دهیم
از آن به که ایران به دشمن دهیم
چو ایـــران مبـــــاشد تــــن من مباد
در این مرز و بوم زنده یک تن مباد…
مراسم چهلم ندا سرتاسر تهران
خانواده و بستگان ندا، جان باخته راه آزادی جنبش سراسري ايران، اعلام كردند كه روز پنجشنبه هشتم مردادماه در چهلمين روز شهادت ندا بر سر مزارش در بهشت ندا حاضر مي شوند.
خانوادة ندا گفته اند كه از حضور مردم در اين مراسم استقبال مي كنند.
ندا در تظاهرات روز 30خرداد در تهران بر اثر شليك گلولة مزدوران رژيم به قلبش به شهادت رسيد.
البته مکان اصلی بهشت ندا میباشد بر سر مزار
در زیر مکانهای تجمع روز 8 مرداد (ساعت 6 بعدازظهر) چهلمین روز شهادت ایرانیان آزادیخواه در شنبه خونین را می بینید .
1- میدان ونک (آلترناتیو اول میدان سرو - آلترناتیو دوم پارک وی)
2- میدان محسنی ( آلترناتیو اول بولوار کاوه - آلترناتیو دوم میدان هروی )
3- میدان هفت حوض ( آلترناتیو اول فلکه سوم تهرانپارس - آلترناتیو دوم فلکه اول تهرانپارس)
4- میدان فاطمی ( آلترناتیو اول میدان هفت تیر - آلترناتیو دوم میدان فردوسی )
5- پل گیشا ( آلترناتیو اول فلکه صادقیه - آلترناتیو دوم میدان انقلاب )
دایره های آبی ، مکانهای اصلی تجمع می باشد و دایره های قرمز آلترناتیوهای مکانهای مورد اشاره برای تجمع می باشد . مکانها طوری طراحی شده که از تمام نقاط تهران به راحتی بتوان در نقاط مشخص گرد هم آمد و همچنین نیروهای سرکوبگر در سطح شهر پخش شوند . مسیرهایی که به رنگ سبز مشخص شده است ، مسیرهایی است که مردمی که میخواهند به جنبش کمک کنند و به نوعی نمی توانند در تجمع حاضر گردند با سوار شدن بر خودرو خود به ایجاد ترافیک بپردازند . زدن فلاشر و بیرون آوردن دست خود به صورت V برای تقویت روحیه مبارزین تاثیر گذار خواهد بود . قاعدتا کسانی که سوار بر ماشین هستند می توانند با پرتاب کردن میخ های پنج پر زیر موتورسواران سرکوبگر به پنچری موتورهای آنان اقدام کنند .
دایره های زرد ، نقطه های حساس ترافیکی شهر هستند ، شما فرض کنید که مثلا مردم منطقه تهرانپارس بدلیل سنگینی نیروهای سرکوبگر نتوانند تحرکی انجام دهند ، نیروهای سرکوبگر نیروهایشان را طبق قاعده مثلا به ونک یا میدان محسنی و ... منتقل خواهند کرد یا اینکه نیروهایی که در نقاط خارج شهر مستقر هستند را بخواهند به منطقه ای اعزام کند ، اگر ما چهار نقطه زرد را بتوانیم ببندیم ، ایجاد چند تصادف صوری ، خرابی ماشین ، کند حرکت کردن و ... مطمئنا موتور حرکتی آنان اگر قفل نشود به کندی پیش خواهد رفت
۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه
پیام شهربانو فرح به مناسبت 29 سال در گذشت شاه فقید
پيام شهبانو فرح پهلوی به مناسبت بيست و نهمين سالگرد درگذشت پادشاه فقيد ايران ،محمد رضا پهلوی قاهره، ۲۷ ژویئه، ۱۳۸۸-۲۰۰۹
پادشاه من، پادشاه ما:
بیست و نه بهار ازآنروزیكه با یاد ایران چشم از جهان بستی می گذرد امّا هنوز و همچنان، بسیارانند كه در حافظه ی
وفادار خود، با شما زندگی می كنند.
با شما كه در آن ساعت آخر، پای پلكان هواپیما، با اشكی گران، ایرانزمین را به خد اوند گارش سپردید و گفتید كه این
درخت تناور، دوباره سبز خواهد شد.
اینک در این روزهای سرنوشت ساز، صدای آن بسیاران را می شنوم كه اگر چه زخم دیده، امّا سرا پا امید، به شما می
گویند:
-ای كاش بودی و می دیدی كه تمّدن و فرهنگ ایرانی، همچنان زنده است.
ای كاش بودی و می دیدی كه زن و مرد جوان و كهنسال، بی هیچ وحشتی، فریاد آزادی خواهی سر می دهند.
ای كاش بودی و می دیدی كه چه گونه پس از تحمّل سی سال كشتار، زندان و شكنجه و جنگ و بی عدالتی، تحمّل سی سال
دروغ بزرگی به نام حكومت ولی، ایرانی كه تا نفس آخر دوستش داشتی، به پا خواسته است.
ای كاش بودی و می دیدی كه از كودكان تا كهنسالان هشتاد، نود ساله ی ایران ویران شده ات، همه وهمه، در برابر این
كشتارگاه شرم آور ایستاده اند تا بر خاكسترش، ایرانی آزاد و آباد بسازند.
رویایی داشتی و می خواستی ایرانی آباد پیشرو سربلند در آشتی با خود و همه ملل دنیا به اقعیت برسد.
از تمدن می گفتی، به هنگامی كه دیگران نماز وحشت می خواندند.
بزرگمرد من و ما
تصاویر پیش رویم چنان درد آور و چنان با شكوه اند كه زبان و كلمه ها برای بیان آن كوتاه اند.
می خواهم بدانید كه ایران مان سرزمینی افتخار آفرین است. از دست رفته نیست، كه فردایی سزاوار تاریخ و فرهنگ و
تمدن خود خواهد داشت.
جای راستی و درستی خواهد بود و سر پناهی امن كه آزادی و عدالت را با همه قسمت خواهد كرد.
حق داشتن نان، كار، مسكن، آموزش و مراقبت از تندرسی همگان، حق زیستن مسالمت آمیز با همه انسانها حق مسلم هر
ایرانی است و كار فردای بچه های ایران.
در فردایی كه می آید، ندا ها و سهراب ها پرپر نخواهند شد و فرصتی برای بهتر زیستن خواهند داشت.
فرصت آزادی.
به امید آن روز،
یادتان گرامیست،
خداوند گار نگهدار ایران باد.
حداد عادل نوکر انگلیس
زیارت قبول حاج آقا حال و احوال چطوره؟ چه سعادتی که شمارو در لندن در فروشگاه primark زیارت میکنیم! چقدر این مانتو و روسری به حاج خانوم میاد ماشالله، حیف که تو ایران مجبورا چادر سرشون کنن! آخه ظاهراً مردای انگلیسی میتونن ایشونو بدون چادر ببینن ولی مردای ایرانی نه! راستی نمیدونم چرا با زیارت شما در اینجا بد جوری یاد شعار مرگ بر انگلیس افتادم که این همه سال با هم تکرارش کردیم، لابد اونم فقط مال توی ایرانه، مگه نه؟! خوب حاج آقا با اجازتون، دفعهٔ بعد که به سلامتی بلاد کفر تشریف آوردین حتما در خدمتتون باشیم، اجرتونم بابت این همه سعی و تلاش تو مراکز خرید لندن با خانوم فاطمهٔ زهرا! باز مردم بیفرهنگ ایران بگن مرگ بر انگلیس بابا اینا خودشون انگلیسی هستند همشون درس از آنجا میگیرند
قولنجنامه فيروزآبادی به حضور صاحبزمان
خدمت ولی عصر و حجت زمان، حضرت بقيه الله، قائم منتظر، خلف صالح، امام وقت، صاحب الامر، محمد بن الحسن ابوالقاسم صاحب الزمان، قائم و غايب و مهدی موعود، ولیعصر نرسيده به بلوار کشاورز و اسامی ديگر که از اينترنت کپی کردم و برای بستن دهان مخالفان اينجا آوردم.
آقام. در رنجنامهی قبلی، من برای اختصار مهدی جان نوشتم و هرکس رسيد به من يک سرکوفتی زد و از روی رنجنامه من چه تقليدها کردند و طنزها نوشتند و دست ها انداختند که چرا نام مبارک آن حضرت را "آقا" نوشتم و "مهدیجان" گفتم که الذين الحسود والذين النياسود.
پس اين قولنجنامه را در دنبال آن رنجنامه مينويسم که از نيش کنايه مردم قولنج کردم و افتادم و اگر جرثقيل يازهرا نبود هنوز پخش زمين ميهن اسلامی بودم.
باری آميتی عزيز. خودمونيم. دوست ندارم آقا مهدی خطابت کنم و رسمی برخورد کنم که صميميت ما از بين برود. رسانههای بيگانه هرچه ميخواهند بگويند، به جان عزيز خودت، به آن امام رضائی که قسمش دادم، که ضريحش را دودستی گرفتم و تکان دادم و انگار يک قدری لق شد، به آن شاهچراغی که قفلش را شکستم، هر روز دارم خودم را سرزنش ميکنم که چرا ارتشی شدم؟ چرا لباس نظامی پوشيدهام؟ خوب البته لباس شخصی اين سايز گير نمیآمد. اما بهرحال من که دل تيراندازی و جگر ِ کشتن و عرضهی گوش تا گوش سر بريدن و پاره کردن شکم و چنگ انداختن و درآوردن دل و قلوهی قربانی را ندارم، چرا آمدم به اين حرفه؟ چرا به جای نظاميگری مثلاً نرفتم دندانپزشک بشوم؟
نه نه. آن را هم نميتوانم. من نميتوانم دندان کسی را بکشم. اگر او بگويد "آخ"، من چه خواهم کرد؟ نه. من بايد شغلی ميگرفتم که يک قطره خون هم توی آن نباشد. باور کن کتاب فروشی هم نميتوانم بکنم. فکرش را بکن ناگهان يک مشتری کتابخوان وارد شود و بگويد "سه قطره خون" صادق هدايت را داريد؟ من همانجا پس ميفتم. تازه يک مشکل ديگری هم با دندانپزشکی دارم. من آنجا بايستم و يکنفر دهانش را باز کند؟ نعوذبالله!
نه آميتی عزيز. من اگر دلاک حمام هم ميشدم، و مشتریهايم زير کيسه کشيدن يا موقع مشت و مال، قالب تهی ميکردند، نميتوانستم زياد تحمل کنم. با اينکه خون هم نميامد. ولی حمام ميشد مردهشورخانه. اهل کار اداری و پشت ميز نشينی هم نيستم. ميزش هم گير نميآيد البته. برای دلاکی اقلاً ميشد چهارتا لنگ را بهم دوخت.
اينها را ميگويم برای اينکه بدانی چقدر از شغل خودم ناراضی هستم. چند بار از رهبر معظم خواستهام يک شغل دور از خون و خونريزی به من بدهند. خدمتشان عرض کردهام که از کشت و کشتار بيزارم اما انگار باور مبارکشان نميشود.
آميتی عزيز. ديروز صبح که کلهپزی سر خيابانمان را خورده بودم و عازم پادگان بودم فکر ميکردم که چرا بعضی افراد مثل من اينقدر حساس هستند. به محض اينکه خبر ناگواری ميشنوم بلافاصله اشتهايم بند ميآيد. چند روز پيش که يک منقل کباب کوبيده را گذاشته بودم لای نصف نانوائی، وقتی باجناقم تلفنی خبر داد که عموی بزرگ خانمش (که عموی خانم بنده هم ميشود) سکته کرده، گوجهها را نتوانستم تا آخر بخورم.
ميتی جان. عمر کوتاه و وقت تنگ است. اگر بين صبحانه و ناهار فرصتی باشد، اگر بين ناهار و شام، دقيقهای باشد، در اين تنگی مجال و در روزگاری که باقی اوقات بازيافتی عمر را بايد به پس دادن بلعات و لقمات گذراند، و من تمام ساعات عمر روزانه را به غذا و خلا، ميگذرانم، آيا فرصتی برای انديشيدن و تفکر باقی ميماند؟
ميتی جان. هفتهی پيش خواب ديدم من و رهبر يک جفت چکمهی شريکی داريم، يک لنگهاش به پای من، يک لنگهاش به پای ايشان. بعد ايشان هردو لنگه را بلند کردند کوبيدند توی سر من. آنوقت آقا مجتبی را صدا زدند آمد چکمهها را دادند پوشيد و رفت. صبحش خدمت رهبر معظم شرفياب شدم با شرمندگی و احتياط – حسب الوظيفه که بايد فرمانده کل قوا را در جريان خواب و بيداری خود بگذارم – با رعايت سلسله مراتب - خواب چکمه را اول برای سردار مجتبی بعد برای رهبر معظم تعريف کردم. ظاهراً مقام رهبری از خواب من خوششان آمده بود. تبسمی به رضايت فرموده و فقط فرمودند "چکمه نبوده. پوتين بوده"!
ميتی جان. ملت ما اهل اغراق است. تا به حال آيا پاهای هزارپا را شمردهايد؟ لابد در چاهی که تشريف داريد، گاهی هزارپائی يافت ميشود. من شمردهام. يعنی دادهام سربازانم شمرده اند. هفده هجده تا پا در يک طرف دارد، در آن طرف هم در همين حدود، بيست، بيست و يککی. اما ملت ايران به اين ميگويد عقرب. ببخشيد هزارپا! کشتهها را هم همينطور ميشمرد. اغراق ميکند. چرا راه دور برويم. پريشب در سيراب شيردون فروشی بوديم. شکنبه زياد نداشت. سه چهارتا داشت که دل و رودهاش را درآورده بود، به درد بخور نبود. شکنبه را بايد با محتوياتش يکجا خورد، مثل دلمه! مجبور شديم يک دوجين هزارلا سفارش بدهيم. خوب. من لاهايش را شمردم. هزارلا نبود. اما ملت ايران اهل اغراق است. کشتهها را هم همينطور ميشمارد.
آقای من. ديشب خوابت را ديدم. وقتی در خواب هستم تنها وقتی است که نه مشغول خوردن هستم نه در حال پس دادن. هردو-ش وقت ميبرد. عمر ميبرد. خواب ديدم برای رسيدن به حضورت و آمدن به خدمتت در آسمان پرواز ميکنم اما نميدانستم چرا بين زمين و هوا گير کرده بودم و بال بال ميزدم. سرم پائين پاهايم بالا. صبح دادم تعبير کردند معلوم شد بين زمين و هوا نبوده بلکه به سويت که ميآمدهام، وسطهای راه شکمم به ديواره چاه گير کرده بوده و نه راه پس نه راه پيش. قبلش بايد خالی ميکردم.
آقام. مهدی جان. خطبهی رفسنجانی را شنيدی؟ ميدانی که بستگان او هم در تظاهرات بودند؟ عيالش هم گفته مردم بريزند به خيابان؟ پريشب بيت رفسنجانی را در خواب ديدم. يک مصراعش اينطرف، يک مصراعش آنطرف. بيت نبود لامصب بحرطويل بود. ميخواستم عکسالعمل نشان بدهم که خودت دستم را گرفتی. گفتی جان بشار اسد کوتاه بيا. چقدر من اين بشار اسد را دوست دارم ولی قدش از مجتبای ما خيلی بلندتر است. يامهدی، کاری بکن!
آميتی جان. من ديگر بايد بروم. اين وسط فرصتی پيش آمد برا ی عرض ادب چند خطی نوشتم. از چاه بيرون آمدی به مام سر بزن. راستی خدا رفتگان همه را بيامرزد دو شب پيش آقای کروبی آمد به خوابم! گفت چطوری چارگوش؟ (منظورش اندام مربعی من است وگرنه دوتا گوش بيشتر ندارم.) من هم گفتم ننجونت چطوره؟ (آخر او ننجونش را هم در مناظرات تلويزيونی وارد کرد. نميدانم چند سالش بايد باشد.) گفت با نهضت سبز چکار ميکنی؟ گفتم به قول ننجونم: "حالا که رسيد به سبزه – هرچی بکشيم ميارزه"!
مهدی جان. آقام. اين قولنجنامه را مثل رنجنامه با اينترنت ميدهم. چکنم. من مثل رهبر معظم نمازجمعه ندارم که از آن طريق مصدع شوم. راستی چه خطبه ای خواند رهبر معظم! خصوصاً بغض آخرش. رفسنجانی هم يک جای خطبه اش بغض کرد. رسم خطبه است گمانم. مهدی جان. من هم مثل مقام معظم رهبری جسم ناقصی دارم، اما ميدانم باور نميکنی. برای همين نميخواستم بگويم. الآن هم فقط به خاطر بغضش گفتم!
برايت آرزوی موفقيت در ظهور دارم. اگر زمان دقيقش را بدانم خودم ميآيم لب چاه. فعلاً.
قربانت مموش جان تا بعد - نوکرت: چارگوش تو. فی فی
هادی خرسندی