۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

ورق پاسور هم حلال شد!!!!


Image and video hosting by TinyPic


Image and video hosting by TinyPic


به گزارش خبرنگار اجتماعی «فردا»، رهبر معظم انقلاب نظر خود را در خصوص بازی با پاسور اینگونه اعلام کرده است ؛ بازى با ورقى که عرفا از آلات قمار محسوب می‏شود، بطور مطلق حرام است و جایز نیست انسان با اختیار در مجلس قمار یا بازى با آلات قمار شرکت کند.

ایشان همچنین تصریح کرده اند ، وبطور کلى بازى با هر چیزى که مکلّف تشخیص دهد از آلات قمار است و یا در آن شرطبندى شود، به هیچ وجه، جائز نیست ولی بازى با هر وسیله‏اى که جزء آلات قمار به حساب نیاید، بدون شرطبندى، اشکال ندارد.

همچنین آیت الله العظمی سیستانی نیز در این خصوص با اشاره به شرایط عرف در جامعه خاطرنشان کرده اند: اگر بازی با آن بدون برد و باخت مالی باشد ، در این صورت بازی با آن بدون برد و باخت مالی اشکال ندارد.

در این بین نظر آیت الله مکارم شیرازی نیز اینگونه اعلام شده است ؛ بازی با پاسور چنانچه در عرف محل از حالت قمار خارج شده باشد اشکالی ندارد .

نظر آیت الله جوادی آملی نیز در خصوص شرایط جایز بودن بازی پاسور شبیه به نظرات دیگر مراجع است ، به صورتی که ایشان عنوان کرده اند اگر چیزى در زمان گذشته ابزار قمار بود، ولى فعلاً ابزار قمار نیست، بازى با آن بدون برد ‏و باخت، جایز است.‏

ضمن آنکه ایشان در ادامه فرموده اند ؛اگر چیزى در یک منطقه، اصلاً ابزار قمار نیست؛ هرچند در بعضى منطقه‌ها ابزار قمار ‏است، بازى با آن بدون برد و باخت، در منطقه اول جایز است. ‏


۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

جایزه نوبل متعلق به نداست

Image and video hosting by TinyPic


Image and video hosting by TinyPic

واشنگتن پست در مطلبی در شماره روز شنبه خود نوشت، کمیته نوبل امسال تصمیم گرفت جایزه صلح نوبل را به باراک اوباما، رئیس جمهور آمریکا بدهد. این تصمیم کمیته نوبل در حالی اتخاذ شده است که جایگزین بسیار بهتری برای جایزه صلح نوبل وجود داشت. امسال صدها هزارتن از مردم ایران برای دفاع از حق رای و آزادی بیان به خیابانها ریختند. هزاران نفر به زندان افتادند و صدها تن از آنها کشته شدند که در این بین صحنه های کشته شدن دختر جوانی به نام ندا آقا سلطان در سطح جهان پخش شد.

این روزنامه نوشت، اهدای جایزه صلح نوبل به ندا، با توجه به اینکه او به سمبل مبارزه برای قیام اخیر مردم در ایران تبدیل شده است باعث شجاعت بخشیدن به ایرانیان و مبارزه برای تغییرات بینادی در آن کشور می شود. این روزنامه در ادامه نوشت: کمک به پیشرفت در ایران از یک سو آزاد کردن یک جامعه بزرگ است و از دیگر سو شانس پیشرفت صلح در جهان را افزایش میدهد زیرا همان رژيمی که ندا را در خیابان به قتل رساند، امروزه جامعه جهانی را با تهدیدهای اتمی به وحشت انداخته است.

واشنگتن پست نوشت: هرچند آقای اوباما در سخنرانی خود این جایزه را با دختری شریک شد که بصورت مسالمت آمیز در خیابان برای حقوق خود راهپیمایی میکرد ولی با گلوله مواجه شد اما نگفتن نام ندا و همچنین کشور ایران در این سخنرانی نشانه تمایل پرزیدنت اوباما به ادامه گفتگو با رژیم تهران میباشد که به معنای "دیپلماسی و گفتگو بین ملتها" در یک دست و "دفاع از حقوق بشر" در دست دیگر است. کمیته نوبل اگر جایزه را به ندا آقاسلطان میداد میتوانست شر گزینش بین این دو موضوع را از سر آقای اوباما کم کند.

==============
Our Laureate: Neda of Iran
President Obama has won the Nobel Prize for Peace -- but that's not his fault.

IT'S AN ODD Nobel Peace Prize that almost makes you embarrassed for the honoree. In blessing President Obama, the Nobel Committee intended to boost what it called his "extraordinary efforts to strengthen international diplomacy and cooperation between peoples." A more suitable time for the prize would have been after those efforts had borne some fruit.

It is no criticism of Mr. Obama to note that, barely nine months into his presidency, his goals are still goals. His peace prize came in the same week that Washington was consumed by a divisive debate over how to win a war in Afghanistan; the Obama administration announced a probable delay in its plan to close the prison at Guantanamo Bay, Cuba; and Israel's foreign minister told the world that the Middle East peace Mr. Obama has been promoting is not coming soon. The Nobel Committee's claim that Mr. Obama has "created a new climate in international politics" is about as realistic as last week's "Saturday Night Live" parody skewering the president for failing to deliver, already, on a series of campaign promises.

We understand how much Scandinavians and other Europeans welcomed the end of the Bush administration; in that sense, Mr. Obama's prize confirms that his ascension to the presidency has improved America's image in the world, or at least parts of it. But in offering this latest Euro-celebration of the 2008 election, the Norwegian committee has also demonstrated a certain cluelessness about America. If anything animates Mr. Obama's critics in this country, it is the impression that he is the focus of a global cult of personality. This prize, at this time, only feeds that impression, and thus does him no favors politically.

The Nobel Committee's decision is especially puzzling given that a better alternative was readily apparent. This year, hundreds of thousands of ordinary people in Iran braved ferocious official violence to demand their right to vote and to speak freely. Dozens were killed, thousands imprisoned. One of those killed was a young woman named Neda Agha-Soltan; her shooting by thugs working for the Islamist theocracy, captured on video, moved the world. A posthumous award for Neda, as the avatar of a democratic movement in Iran, would have recognized the sacrifices that movement has made and encouraged its struggle in a dark hour. Democracy in Iran would not only set a people free, it would also dramatically improve the chances for world peace, since the regime that murdered her is pursuing nuclear weapons in defiance of the international community.

Announcing Friday that he would accept the award, Mr. Obama graciously offered to share it with "the young woman who marches silently in the streets on behalf of her right to be heard even in the face of beatings and bullets." But the mere fact that he avoided mentioning either Neda's name or her country, presumably out of consideration for the Iranian regime with which he is attempting to negotiate, showed the tension that sometimes exists between "diplomacy and cooperation between peoples" on the one hand, and advocacy of human rights on the other. The Nobel Committee could have spared Mr. Obama this dilemma if it had given Neda the award
instead of him.

http://www.washingtonpost.com/wp-dyn/content/article/2009/10/09/AR2009100903860.html

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

لگد زدن زن در اسلام



Image and video hosting by TinyPic

آقای آیت الله آیا لگد زدن مرد به زن در اسلام حرام است یا حلال ؟ یا شرعی و غیر شرعی ؟ و یا اینکه در صدر اسلام هم همین بوده است ؟


Image and video hosting by TinyPic


Image and video hosting by TinyPic


آرم جدید سپاه خونخواران در حکومت اسلامی

Image and video hosting by TinyPic

پیام شاهزاده رضا پهلوی به مناسبت جشن مهرگان

Image and video hosting by TinyPic



Image and video hosting by TinyPic

به نام خدایی که شادی را برای انسان آفرید

هم میهنانم،

باری دیگر روز مهر از ماه مهر، یعنی شانزدهم مهرماه، روز فرخنده ای که نیاکان نیک اندیش مان «مهرگان» نام اش نهادند، فرارسیده است. روزی که در آن مردم، در سراسر ایرانشهر، به جشن و پایکوبی می پرداختند و ایزد مهر و پیمان را بزرگ می داشتند. روزی که در آن، ایرانیان، دست در دست یکدیگر، با سرهای برافراشته و دستان برکشیده به سوی روشنی، به پرهیز از دروغ و دوری جستن از خشم و کینه جویی و تاریک اندیشی هم سوگند می شدند و شانه به شانه ی یکدیگر، بر راستی و نیک چشمی و روشن اندیشی پای می فشردند.

ایرانیان،
مهرگان، در کنار نوروز، بزرگ ترین جشن تمدن ایرانی و یکی از پایه های استوار دوام تمدنی و پایائی فرهنگی ماست. مهرگان، آن جشن بی همتایی ست که در آن، به شادی اندیشیدن و در شادی زیستن، برایندی از یکپارچگی در رفتار و کردار آدمی به شمار می رود. ایزد مهر، ایزد دوستی و هم پیمانی میان انسان و انسان، و میان انسان و طبیعت است؛

به هیچ کس نباید دروغ گفت، حتی به دروغ گو، و با هیچ کس نباید پیمان شکست، حتی با آن کس که پیمان می شکند؛ این دستور زرین، والاترین فرمان ایزد مهر، و راز ماندگاری ایرانزمین در درازنای تاریخ بوده است. رازی آشکار، که از کشاورز ایرانی تا سرباز و سپاهی اش، و از دبیر و فرزانه ی ایرانی تا دین مرد و پیشه ور و صنعت گر اش، همه، از زن و مرد، در قلب خود پاس اش می داشتند و در نگهداری و گسترش اش، می کوشیدند؛

هم میهنانم،

مهرگان را امروز در پیرامونی جشن می گیریم که به جای روشنایی، تاریکی، و به جای راستی، دروغ بر میهن ما چیره شده است؛ و این در حالی ست که شکوه تمدن ایرانی، همواره، در تعهد و وابستگی اش به راستی، مهر، و نیک منشی بوده است؛ فرهنگ ایرانی از آن رو بزرگ است و پر فروغ، چرا که همواره انسان را به جا آورده است، و در ناخوشایند ترین دوران ها، عشق را؛

امروز اما، دین فروشان بی دینی بر میهن نگون بخت ما فرمانروایی می کنند که شکننده ی پیمان اند و لگد مال کننده ی مهر و دوستی؛ کسانی، که جامه ی دین را پشت و رو بر تن کرده اند و راستی را خوار و فریب را بزرگ می دارند؛ خورشید تمدن ایرانزمین اما، هرگز غروب نمی کند.

ایرانیان،
من شکی ندارم که از زور دروغ و توان خشم بیش از پیش کاسته شده است؛ طشت رسوایی کاسب کاران ایمان که چنگ در دامن دولت انداخته و دل به مال و ثروت باخته اند، از بام زمان فروافتاده است و در برابر، هر روز بر شمار آنانی که ساعت خود را با آهنگ تمدن و فرهنگ ایرانزمین کوک می کنند، افزوده می شود؛ ایران، می رود تا باری دیگر خود و سنت روشن و انباشته از مهر و خرد خود را، در تمامیت اش، بازیابد؛

هم میهنانم،

امیدوار و امید بخشانه زیستن، همواره هنر ایرانی بودن بوده است؛ هنر ایرانی بودن، رو به آینده زیستن و در چشم داشتن پایان شب های تاریکی بوده است، و عشق و نیکی را، به هر بهایی، پاس داشتن؛ امروز، نمود این امیدواری و عشق کهن، نسل جوان، بیدار، هشیار، و یکپارچه ای ست که یک ندا و هم نوا، زیباترین ترانه را، آزادگی را، در گوش جهان زمزمه می کند؛

ایرانیان،

مهر همیشه پیروز، باری دیگر در آستانه ایستاده است، تا بر اهل دروغ و تاریکی چیرگی یابد و فروغ راستی، و روشنائی خرد را، به ایران ما بازگرداند.

مهرگان، این جشن باستانی و فرخنده را، به یکایک ایرانیان شادباش می گویم

خداوند نگهدار ایران باد
رضا پهلوی

جمعه 17 مهر 1388

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

ایران ما را پس دهید

Image and video hosting by TinyPic


جمهوری اسلامی

حکومت اسلامی

ارزونی خودتان

ایرانمان را به ما پس دهید



Image and video hosting by TinyPic


چادرنشانه حجاب در اسلام



Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

بیا گویم برایت داستانی

كه تا تأثیر چادر را بدانی

در ایامی كه صاف و ساده بودم

دم كریاسِ در استاده بودم

زنی بگذشت از آنجا با خش و فش

مرا عرق النسا آمد به جنبش

ز زیر پیچه دیدم غبغبش را

كمی از چانه قدری از لبش را

چنان كز گوشه ابر سیه فام

كند یك قطعه از مّه عرض اندام

شدم نزد وی و كردم سلامی

كه دارم با تو از جایی پیامی

پری رو زین سخن قدری دو دل زیست

كه پیغام آور و پیغامده كیست

بدو گفتم كه اندر شارع عام

مناسب نیست شرح و بسط پیغام

تو دانی هر مقالی را مقامیست

برای هر پیامی احترامیست

قدم بگذار در دالان خانه

به رقص آر از شعف بنیان خانه

پریوش رفت تا گوید چه و چون

منش بستم زبان با مكر و افسون

سماجت كردم و اصرار كردم

بفرمایید را تكرار كردم

به دستاویز آن پیغام واهی

به دالان بردمش خواهی نخواهی

چو در دالان هم آمد شد فزون بود

اتاق جنب دالان بردمش زود

نشست آنجا به صد ناز و چم و خم

گرفته روی خود را سخت و محكم

شگفت افسانه ای آغاز كردم

در صحبت به رویش باز كردم

گهی از زن سخن كردم، گه از مرد

گهی كان زن به مرد خود چه‌ها كرد

سخن را گه ز خسرو دادم آیین

گهی از بی‌وفایی‌های شیرین

گه از آلمان بر او خواندم، گه از روم

ولی مطلب از اول بود معلوم

مرا دل در هوای جستن كام

پریرو در خیال شرح پیغام

به نرمی گفتمش كای یار دمساز

بیا این پیچه را از رخ برانداز

چرا باید تو رخ از من بپوشی

مگر من گربه می باشم تو موشی؟

من و تو هر دو انسانیم آخر

به خلقت هر دو یكسانیم آخر

بگو، بشنو، ببین، برخیز، بنشین

تو هم مثل منی ای جان شیرین

ترا كان روی زیبا آفریدند

برای دیده‌ی ما آفریدند

به باغ جان ریاحینند نسوان

به جای ورد و نسرینند نسوان

چه كم گردد ز لطف عارض گل

كه بر وی بنگرد بیچاره بلبل

كجا شیرینی از شكر شود دور

پرد گر دور او صد بار زنبور

چه بیش و كم شود از پرتو شمع

كه بر یك شخص تابد یا به یك جمع

اگر پروانه‌ای بر گل نشیند

گل از پروانه آسیبی نبیند

پریرو زین سخن بی حد برآشفت

زجا برجست و با تندی به من گفت

كه من صورت به نامحرم كنم باز؟

برو این حرف ها را دور انداز

چه لوطی ها در این شهرند، واه واه

خدایا دور كن، الله الله

به من گوید كه چادر واكن از سر

چه پرروییست این، الله اكبر

جهنم شو مگر من جنده باشم

كه پیش غیر بی روبنده باشم

از ین بازی همین بود آرزویت

كه روی من ببینی؟ تف به رویت

الهی من نبینم خیر شوهر

اگر رو واكنم بر غیر شوهر

برو گم شو عجب بی‌‌چشم و رویی

چه رو داری كه با من همچو گویی

برادر شوهر من آرزو داشت

كه رویم را ببیند، شوم نگذاشت

من از زنهای تهرانی نباشم

از آنهایی كه می‌دانی نباشم

برو این دام بر مرغ دگر نه

نصیحت را به مادر خواهرت ده

چو عنقا را بلند است آشیانه

قناعت كن به تخم مرغ خانه

كنی گر قطعه قطعه بندم از بند

نیفتد روی من بیرون ز روبند

چرا یك ذره در چشمت حیا نیست؟

به سختی مثل رویت سنگ پا نیست؟

چه می‌گویی مگر دیوانه هستی؟

گمان دارم عرق خوردی و مستی

عجب گیر خری افتادم امروز

به چنگ الپری افتادم امروز

عجب برگشته اوضاع زمانه

نمانده از مسلمانی نشانه

نمی‌دانی نظر بازی گناهست

ز ما تا قبر چار انگشت راه است؟

تو می‌گویی قیامت هم شلوغ است؟

تمام حرف ملاها دروغ است؟

تمام مجتهد‌ها حرف مفتند؟

همه بی‌غیرت و گردن كلفتند؟

برو یك روز بنشین پای منبر

مسائل بشنو از ملای منبر

شب اول كه ماتحتت درآید

سر قبرت نكیر و منكر آید

چنان كوبد به مغزت توی مرقد

كه می‌رینی به سنگ روی مرقد

غرض، آنقدر گفت از دین و ایمان

كه از گُه خوردنم گشتم پشیمان

چو این دیدم لب از گفتار بستم

نشاندم باز و پهلویش نشستم

گشودم لب به عرض بی‌گناهی

نمودم از خطاها عذر خواهی

مكرر گفتمش با مد و تشدید

كه گه خوردم، غلط كردم، ببخشید

دو ظرف آجیل آوردم ز تالار

خوراندم یك دو بادامش به اصرار

دوباره آهنش را نرم كردم

سرش را رفته رفته گرم كردم

دگر اسم حجاب اصلاَ نبردم

ولی آهسته بازویش فشردم

یقینم بود كز رفتارم اینبار

بغرد همچو شیر ماده در غار

جهد بر روی و منكوبم نماید

به زیر خویش كُس كوبم نماید

بگیرد سخت و پیچد خایه‌ام را

لب بام آورد همسایه‌ام را

سر و كارم دگر با لنگه كفش است

تنم از لنگه كفش اینك بنفش است

ولی دیدم به عكس آن ماه رخسار

تحاشی می‌كند، اما نه بسیار

تغییر می‌كند اما به گرمی

تشدد می‌كند لیكن به نرمی

از آن جوش و تغییر‌ها كه دیدم

به «عاقل باش» و «آدم شو» رسیدم

شد آن دشنام‌های سخت و سنگین

مبدل بر « جوان آرام بنشین»

چو دیدم خیر، بند لیفه سست است

به دل گفتم كه كار ما درست است

گشادم دست بر آن یار زیبا

چو ملا بر پلو مومن به حلوا

چو گل افكندمش بر روی قالی

دویدم زی اسافل از اعالی

چنان از حول گشتم دستپاچه

كه دستم رفت از پاجین به پاچه

ازو جفتك زدن از من تپیدن

ازو پُر گفتن از من كم شنیدن

دو دست او همه بر پیچه اش بود

دو دست بنده در ماهیچه اش بود

بدو گفتم تو صورت را نكو گیر

كه من صورت دهم كار خود از زیر

به زحمت جوف لنگش جا نمودم

در رحمت بروی خود گشودم

كُسی چون غنچه دیدم نوشكفته

گلی چون نرگس اما نیمه خفته

برونش لیموی خوش بوی شیراز

درون خرمای شهد آلود اهواز

كُسی بشاش تر از روی مؤمن

منزه تر ز خلق و خوی مؤمن

كُسی هرگز ندیده روی نوره

دهن پر آب كن مانند غوره

كُسی برعكس كُس های دگر تنگ

كه با كیرم ز تنگی می كند جنگ

به ضرب و زور بر وی بند كردم

جماعی چون نبات و قند كردم

سرش چون رفت، خانم نیز واداد

تمامش را چو دل در سینه جا داد

بلی كیر است و چیز خوش خوراكست

ز عشق اوست كاین كُس سینه چاكست

ولی چون عصمت اندر چهره‌اش بود

از اول ته به آخر چهره نگشود

دو دستی پیچه بر رخ داشت محكم

كه چیزی ناید از مستوریش كم

چو خوردم سیر از آن شیرین كلوچه

« حرامت باد» گفت و زد به كوچه

حجاب زن كه نادان شد چنین است

زن مستوره‌ی محجوبه این است

به كُس دادن همانا وقع نگذاشت

كه با روگیری الفت بیشتر داشت

بلی شرم و حیا در چشم باشد

چو بستی چشم باقی پشم باشد

اگر زن را بیاموزند ناموس

زند بی‌پرده بر بام فلك كوس

به مستوری اگر بی‌پرده باشد

همان بهتر كه خود بی‌پرده باشد

برون آیند و با مردان بجوشند

به تهذیب خصال خود بكوشند

چو زن تعلیم دید و دانش آموخت

رواق جان به نور بینش افروخت

به هیچ افسون ز عصمت برنگردد

به دریا گر بیفتد تر نگردد

چو خور بر عالمی پرتو فشاند

ولی خود از تعرض دور ماند

زن رفته « كولژ» دیده « فاكولته»

اگر آید به پیش تو « دكولته »

چو در وی عفت و آزرم بینی

تو هم در وی به چشم شرم بینی

تمنای غلط از وی محال است

خیال بد در او كردن خیال است

برو ای مرد فكر زندگی كن

نِه ای خر، ترك این خربندگی كن

برون كن از سر نحست خرافات

بجنب از جا، فی التأخیر آفات

گرفتم من كه این دنیا بهشت است

بهشتی حور در لفافه زشت است

اگر زن نیست عشق اندر میان نیست

جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست

به قربانت مگر سیری؟ پیازی؟

كه توی بقچه و چادر نمازی؟

تو مرآت جمال ذوالجلالی

چرا مانند شلغم در جوالی؟

سر و ته بسته چون در كوچه آیی

تو خانم جان نه، بادمجان مایی

بدان خوبی در این چادر كریهی

به هر چیزی بجز انسان شبیهی

كجا فرمود پیغمبر به قرآن

كه باید زن شود غول بیابان

كدامست آن حدیث و آن خبر كو

كه باید زن كند خود را چو لولو

تو باید زینت از مردان بپوشی

نه بر مردان كنی زینت فروشی

چنین كز پای تا سر در حریری

زنی آتش به جان، آتش نگیری

به پا پوتین و در سر چادر فاق

نمایی طاقت بی‌طاقتان تاق

بیندازی گل و گلزار بیرون

ز كیف و دستكش دل ها كنی خون

شود محشر كه خانم رو گرفته

تعالی الله از آن رو كو گرفته

پیمبر آنچه فرمودست آن كن

نه زینت فاش و نه صورت نهان كن

حجاب دست و صورت خود یقین است

كه ضد نص قرآن مبین است

به عصمت نیست مربوط این طریقه

چه ربطی گوز دارد با شقیقه

مگر نه در دهات و بین ایلات

همه روباز باشند این جمیلات

چرا بی عصمتی در كارشان نیست؟

رواج عشوه در بازارشان نیست؟

زنان در شهر‌ها چادر نشینند

ولی چادر نشینان غیر اینند

در اقطار دگر زن یار مرد است

در این محنت سرا سربار مرد است

به هر جا زن بود هم پیشه با مرد

در اینجا مرد باید جان كند فرد

تو ای با مشك و گل همسنگ و همرنگ

نمی‌گردد در این چادر دلت تنگ؟

نه آخر غنچه در سیر تكامل

شود از پرده بیرون تا شود گل

تو هم دستی بزن این پرده بردار

كمال خود به عالم كن نمودار

تو هم این پرده از رخ دور می‌كن

در و دیوار را پر نور می كن

فدای آن سر و آن سینه باز

كه هم عصمت درو جمعست هم ناز

ایرج میرزا

دوزخ و دوزخیان


Image and video hosting by TinyPic


Image and video hosting by TinyPic

حضرت شیطان سالی یک بار مهمانی مجللی برای جهنمیان تشکیل میداد و تنها سه نفر از نزدیکان اجاره داشتند در خوردن

آتش و سا یر ماکولات شریک باشند ویک در خواست از آن حضرت میتوانستند ارائه نمایند.

راوی میگوید دیدم :


حضرت در مجمری از آتش جلوس کرد و در دست مبارکش گرز سنگین واتشینی گرفته بود . راوی میگوید از سایر دوزخیان پرسیدم این سه نفرچه کسانی هستند گفتند آنقدر خون بیگناهان ریخته اند انقدر تجاوز جانی ومالی در آن جهان انجام داده اند که گناهان ما در مقابلشان هیچ است راوی میگوید رفتم جلو دیدم الهی بمیرم اقام رهبرم خامنه ای بر کرسی از آتش نشستته واز گوشهای مبارکشان فرتوفورت دود بیرون میاید آتش با چنان قدرتی آلهی بمیرم وارد دهان مزخرف گویشان میشد واز مقعد مبارکشان به بالا ترین طبقه دوزخ فوران میکرد نفر دوم فرما نروای انگلستان بود که انهم حال و روزی کمتر از رهبر نداشت .

سومی هم قدرتمند ترین فرمانروایان جهان رئیس جمهور امریکا بود او هم راوی میگفت هرچی سوراخ داشت از انها اتش فوران میکرد ابتدا فرمانروای انگلستان گفت یا حضرت شیطان میتوانم زنگی به کشورم بزنم شیطا ن ضخیم با نگاهی پر از محبت تلفن همراه را بدستش داد آلو نخست وزیر همه چیز مرتب است آخوندها باید بیشتر در خر کردن مردم کوشا باشتد در خاور میانه تا

میتوانید الاغ تربیت کنید نفت هم ارثیه ملکه ویکتوریاست مسئول حراست آن در زمین آب ها با شما ست همه را ملا کنید که

احمق کم نیاریم. تلفن را تقدیم شیطان کرد شیطان الضخیم فرمود دو قیقه صحبت کردی میشود دو میلیون پاند فورا ملکه یک چک

دو ملیون پاندی تقدیم حضور کرد بوش گفت منم مخواهم با دیک دیک جان صحبت کنم تلفن را برداشت گفت های دیک همه چیز درست است تا میتوانید کشورها را دمکراسی کرده ونفتشان را مصادره نمائید مردم همه خوبند امنیت دارند مد ت شد سه دقیقه .

شیطا ن فرمود میشود ده ملیون دلار بوش یک چک ده ملیون دلاری تقدیم کرد خامنه ای برای اینکه در مقابلشان کم نیارد گفت

سرور من شیطان الضخیم و رحیم میخواهم با امت اسلامی صحبتی داشته باشم آلو احمد کلم چطوری تا میتوانی انگ بر وطن پرستان بزن تا میتوانی بکش تا میتوانی دستگاهای سانتریفوژ تبدیل انسان به اولاغ را زیاد کن ونگران مخارج نباش تا جون از

کونه امت اسلامی در بیاید و پس از بیست دقیقه شرو ور تلفن را تفدیم کرد شیطان فرمود بیست ریال بده خامنه ای بانک برآورد در جلوی اجنبی مراعات مرا میکنی من ثروتم از نفت وخمس وذکات میلیاردها پوند است فرزندانم در سراسر دنیا ثروتهای نجومی دارن انوقت بیست ریال بدهم با گفتن این حرف شیطان ضخیم چنان خشمگین شد که از چشمان مبارکشان آتش سرخ زبانه میکشید که تمام دوزخ را فرا گرفت راوی میفرماید دیدم حضرت گرز هفتصد هزار تنی خود را به حرکت درآورد و بر سر سید علی رهبر

فرود آورد که از سوراخ کونه رهبر آتش سرخ وسیاه شبیه گدازه های آتش فشان فوران کرد واز دهان شان آتشی برنگ بنفش

تمام جهنم را فرا گرفت شیطان الضخیم فرمود تو در بین مریدان من از همه احمق تری آخر اولاغ تلفن اینها راه دور بود مال تو داخلی است هنوز نفهمیدی از دوزخ به دوزخ تلفن داخلی حساب میشود.

با تشکر از حمید عزیز کانادا