۱۳۹۰ شهریور ۵, شنبه

تقدیم به آذربایجانیهای ایران


Image and video hosting by TinyPic



امروز خبری دریافت کردم تحت عنوانه تظاهرات مردم ارومیه و تبریز که منجر به ضرب و شتم هموطنان آذری شد نمیتوانم بگویم خوشحالم یا ناراحت ؟

ناراحت از این هستم که میبینم ایرانی با هموطن خود در جنگ و نبرد است و به خاطر هیچ و پوچ همدیگر را دستگیر میکنند شکنجه میکنند و رو در روی هم میایستادن و میکشند که دور از شخصیت ایرانی است .

خوشحالم از اینکه میبینم مردم آذرباجان همانند ३२ سال پیش همانند کوه استوارانه ایستاده و قیام کردند .این قیام و خیزش5 شهریور १३९० مرا به یاد خیزش سال 1356و 1357 تبریز انداخت در آن سالها مردم تبریز بدون داشتن تلفن همراه اینترنت و خبر رسانی اعتراض خودشان را به گوش ایران و ایرانیان ترک و کرد و بلوچ جنوبی و شمالی رساند و تا آخرین لحظه از پا ننشستند .و حال این خیزش بعد از گذشت ३२ سال دوباره از قلب آذربایجان خواهد طپید و به گوش ایران و ایرانیان خواهد رسید ,که هموطنان عزیز دریاچه ارومیه رو به خشکی و نابودی است ,بحر خزر را که متعلق به شماست فروختند , خلیج فارس و جزایر سه گانه اش را تقدیم عربها کردند.

این زنگ خطریست که آذربایجانیهای عزیز اعلان کردند و گفتند ایرانی ,کرد , بلوچ , خوزستانی , شمالی ,جنوبی نداره آگاه باشید که ایران ویرانه شد و به فکر کشورتان باشید .با بودن اینترنت تلفنهای همراه فاکس وغیره خبر رسانی سریع ,کاری کنیم که همه ایران از خواب خرگوشی بیدار شوند و به فکره آزادی و سازندگی آبادانی باشند .مردم آذربایجان فرقی نمیکنه شرقی باشی یا غربی یا اردبیلی و زنجانی شما افتخار ایران زمین هستید و به هموطنانی چون شما افتخار میکنم.

باشد که رژیم منفور و کثیف اسلامی را که باعث بدبختی و نابودی ایران بوده است را سرنگون کینم و ایران را دوباره از نو آباد کنیم.

به امید آزادی ایران زمین

به امید برافراشتم شدن پرچم سه رنگ شیرو خورشید

و به امید آبادانی ایران

یاشاسین ایران

حمید 6شهریور १३९०


۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

من در کشور خودم شدیدا" احساس ناامنی می کنم. شما چطور؟

Image and video hosting by TinyPic


احساس ناامنی

یک زمانی وقتی صفحه حوادث روزنامه ها رو می خوندیم اونقدر احساس دوری از این ماجراها می کردیم که به جز نچ نچ کردن و سری با تاسف تکون دادن و فرداش فراموش کردنش کاری نمی کردیم. یا فوق فوقش مثلا می شنیدیم که خونه ی همسایه پسرخاله ی دختر عموی مادرمون دزد اومده. دوسه تا نظریه کارشناسی می دادیم و رد می شدیم...
کم کم اونقدر دایره این حوادث و ماجراها به ما نزدیک شد که خود من حقیقتا شدیدا احساس ناامنی و ترس می کنم.
هر شب سی با از سرکار میاد خونه برای هم تعریف می کنیم:
سی با: راستی امروز همون همکارم که دیروز تعریفشو می کردم از برادر زنش چاقو خورده و بیمارستانه.
من: امروز ساعت 3 ریختن رو پشت بوم همسایه و دیش هاشونو جمع کردن و از بعضی از پنجره خونه ها رفتن تو و رسیورها رو هم جمع کردن.
روز بعد:
سی با: پدرِ مهندس فلان که دیده بودیش, آهان آره همون. از پریشب گم شده. با اینکه کارمند عالی رتبه بازنشسته بوده به خاطر گرانی مخارج شبا آژانس کار می کرده.
- برادر مهندس بیسار که گرفته بودنش, یادته؟ تو زندان اعتصاب غذا کرده و حالش خیلی بده. رفته بودم دلداریش می دادم.
من: خانم ف... رو که می شناسی؟ آهان, آره همون. زنگ زد گفت دزد اومده تموم طلاهاشو برده . حدود 20 میلیون تومن می ارزیدن.
- خانم جیم هم چند روز بود که نمیومد ورزش. امروز زار و نزار اومده باشگاه . دوشنبه پیش رفته از بانک 15 میلیون تومن گرفته تا بره یه تیکه زمین از روستای فلان بخره. جلوی بانک یه تاکسی زرد میاد جلوش. با خوشحالی سوار میشه, نزدیکی های روستا راننده تاکسیه وایمیسه و چاقو درمیاره و پولا رو می گیره هیچی, میخواد بهش تجاوز کنه که یه موتور سوار افغان می رسه. تاکسیه از ترس خانم جیم رو با لباسای پاره پرت می کنه و فرار می کنه, کارگر افغان با موتور می رسونتش به شهر و براش تاکسی میگیره و التماس می کنه چون کارت اقامت ایران رو نداره برای شهادت نمی تونه بیاد. اما شماره شو به جیم می ده...

چند روز دیگه:
سی با: آخ آخ, پدر دوستم که گفتم گم شده بود! یه مسافر معتاد آشنا تو ماشینش سوار شده و شروع کرده به کشیدن مواد, پدر دوستم که چند بار این جوون رو ترک داده بوده, نصیحت می کنه که نکش پسر من. پسره هم که اعصاب نداشته خیلی راحت می کشتش و جسدشو آتیش می زنه و می ندازه تو چاه... رفته بودیم ختم پدر دوستم.
من: جیم رو که یادته, با هزار خواهش و قول گرفتن از اداره آگاهی که کاری به اجازه اقامت داشتن یا نداشتن کارگر افغان نداشته باشه, و 200 هزار تومن هدیه, کارگر رو برای شهادت میبره. یارو سرهنگ آگاهی هی جیم رو می کشونه اونجا و هیچ خبری ازدستگیری راننده تاکسی نمیشه و بعدا می فهمه سرهنگه بهش نظر سوء داره. از خیر پولش گذشته و جواب تلفن های سرهنگ رو هم نمیده.

یه روز دیگه:
سی با: ببخشید دیر اومدم. یکی از همکارام موقع اومدن به محل کار درست روبه روی شرکت رفت زیر کامیون و له شد. همون که یه بار اومده بود خونه مون... موندیم تا خانواده ش اومدن. دوستش هم که تازه از شریف فارغ التحصیل شده و 23 سالش بود و تازه به صورت قراردادی استخدام شده بود تا این خبرو شنید سکته کرد و اونم مرد...
من: منم رفته بودم دیدن ب. نزدیک خونه شون راننده یه پراید(نه تازه موتور سوار) اومده کیفشو بزنه, کیف گیر کرده بود به شونه ش, تا چند متر روی زمین کشیده شده, سه تا دنده ش شکسته و استخون ساق پاش ترک خورده و بیشتر جاهای بدنش کبوده. راستی تا یادم نرفته, امروز نزدیک بود منو بدزدن!
سی با: شوخی نکن.
من, نه والله. ماشینو که یه جای فرعی و خلوت پارک کردم و پیاده شدم تا از کوچه برم تو خیابون یه پیکان سفید نگهداشت و با خشونت گفت بیا سوار شو, من فکر کردم داره متلک می گه جواب ندادم و به راهم ادامه دادم یهو دیده راننده گنده و دیلاق در شاگرد رو هم باز گذاشته و دنبالم می دوه و دستمو داره می کشه تا سوار کنه. قلبم داشت تند تند می زد و اصلا تو اون حالت حتی نمی تونستم جیغ بزنم. حتی یه گربه هم تو کوچه نبود .یهو یه پراید رسید و وقتی جریانو دید دستشو رو بوق گذاشت و یه سمت پیکان سرعت گرفت. مردک دیلاق ترسید و دستمو ول کرد و سوار شد و دِ در رو. من هم به سمت خیابون دویدم.
- شماره شو برداشتی؟ رفتی کلانتری؟
- نه بابا, تو اون حالت اصلا قدرت فکر کردن نداشتم. کلانتری هم برم می ترسم مثل دوستم جیم شم. هی بیارن و ببرنم. آخرش هم یه انگی بهم بزنن. تازه جدیدا دوستام وقتی کیفشونو می دزدن و همه مدارکشون هم باهاش میره به پلیس نمی گن. حتی زینب خانوم که دزد اومده خونه ش و نصف زندگیش رو برده, نرفت به پلیس خبر بده گفت می ترسم نصف بقیه شم پلیس ببره.
- دیگه نری اون کوچه پارک کنی!
- باشه سعی می کنم.
دوروز بعد:
جایی برای پارک نیست و دوباره می رم همون کوچه. ایندفعه کارم تموم شده و سوار می شم که برم. هوا داغه و طبق معمول اولین کاری که می کنم پنجره ها رو باز می کنم. می بینم دختری با لباس شیک و پیک داره هراسون می دوه و پسری موتور سوار بلوز قرمز نه چندان تمیز داره دنبالش میاد. دختر که جلوی من می رسه می پرسم مزاحمت شده؟ در حال دویدن نفس نفس زنان می گه آره, توروخدا کمک. ماشین من برعکس مسیر اونهاست.دختر از ماشین رد شده و به فکر هیچکدوم نرسید که بیاد بغل دست من بنشینه. حالا پسر موتور سوار جلوی من رسیده و داره دنبالش می کنه. داد می زنم آهای آقا, خجالت بکش. ولش کن دختر مردمو.
اصلا نفهمیدم چطور شد که اول صدای موتوری که نزدیک می شد و بعد نفس گرم موتور سوار رو روی گوش و گونه چپم احساس کردم. و صدای رعد آسای- تورو سنه نه! به تو چه ج..ه!
موتور سوار موقتا دختر رو رها کرده بود. صدای فلزی شنیدم که چاقو ضامن دار بود. گرفت بغل گردنم. گفت فضولی کنی سرتو می برم! یک آن یاد روح الله داداشی افتادم و گفتم دیدی منم سرنوشت اونو پیدا کردم. خشکم زده بود. دخترک که صدای دور شدن موتور رو شنیده بود, یک آن برگشت و ماجرا رو دید. جیغی زد و با فریاد گفت: خانوم توروخدا برو, این پسره رحم نداره. تورو خدا گاز بده برو. پسر از صدای بلند دختر ترسید و دوباره به سمت او یورش برد. در حال گاز دادن و دور شدن سرمو بردم بیرون و موبایلمو نشون دادم و هوار زدم: الان به 110 زنگ می زنم... و شیشه ها رو از ترس کشیدم بالا.
تازه وارد خیابون شده بودم , برگشتم دیدم موتوریه دوباره دختره رو ول کرده و داره دنبال من میاد. توی مسیر مردم می دیدن هر جا به من می رسه با چاقو می کوبه روی شیشه ماشین, هیچکس دخالتی نکرد. البته اینو برای سیبا تعریف نکردم. مثل خیلی از ماجراها...
* * *
رفتیم شمال,هنوز ساک ها رو از توی ماشین در نیاورده, توی ساحل صدای جیغ و گریه و داد و فریاد شنیدیم. همون لحظه یه پسر 17 ساله جت اسکی سوار به نام علیرضا با پسرخاله ش جلوی چشم بقیه غرق شده بودن. پسرخاله هه البته نجات پیدا کرد. می گفتن اولین بار بوده که علیرضا جلیقه نجات تنش نکرده بود. پدره پسرخاله هه رو با این حالش گرفته بود زیر مشت و لگد. شما فکر کنید تموم اون سه روزی که ما اونجا بودیم پدر و مادر و برادر و چندین نفر از اقوام در همون محل منتظر اومدن جسد علیرضا بودن و آخرش هم نیومد که نیومد. کار ما شده بود دلداری دادن به اینها و حرف زدن با نجات غریق ها و تعریف شنیدن از اونها که دیروزش 8 نفر از یه خانواده غرق شده بودن و فقط دو نفرشون زنده موندن و پریروزش 4 نفر و ...
واقعا خودم بریدم از یادآوری این حوادث... خیلی دیگه هم هست. اما دیگه کشش ندارم بگم.
از دزدی ها, از جنایت ها, از غارت ها, از آدم ربایی ها, از زندان ها, از خشونت ها, از قتل ها و از عدم امنیت شغلی, از نداشتن آزادی, آزادی نوشتن, حتی نوشتن وبلاگ, نداشتن آزادی بیان, آزادی لباس پوشیدن, آواز خوندن, و حتی آزادی آب بازی کردن...
یه چیزی میگن مرگ از رگ گردن به تو نزدیکتره! الان هم من دقیقا همین احساسو دارم. ناامنی رو تا مغز استخونم حس می کنم. در هر قدم هر لحظه احساس می کنم یه بلایی قراره سر من و نزدیکانم بیاد...

۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

/من كجا ايرانيم؟

Image and video hosting by TinyPic


/ من كه با دين عرب آميخته ام

/ كيش و آيين را به تازى باخته ام

/ من كه زرتشت كهن را داده ام

/ جاى آن قر آن تازى ديده ام

/من كجا ايرانيم؟

/من كه نامم نام تازى گشته است

/گه غلام اين و گه آن گشته است

/ميروم مشهد به پا بوس رضا

/ گرچه فردوسى همانجا خفته است

/ من كجا ايرانيم ؟

/من كه تاج شاهيم چون رفته است

/ جاى آن عمامه بر سر رفته است

/ من كه جشنم جاى نوروز و سده

/ عيد فطر و عيد قربان گشته است

/ من كجا ايرانيم ؟

/ من كه بر گوشم چو روحم خسته است

/ زاهدى بانگ اذان را گفته است

/ بر سر هفت سين من هر نوبهار

/ جاى شهنامه چو تازينامه است

/ من كجا ايرانيم ؟

/ من كه از دستم زبانم رفته است

/ آن شكر شيرين نباتم رفته است

/ من كه از پارسى به فارسى تن دهم

/ چون عرب با واژه ام بيگانه است

/ من كجا ايرانيم ؟

/ من كه قلبم با عزا پر گشته است

/ با غم بيگانه دل آغشته است

/ من كه با اشك و غم و سينه زنى

/ شور و شادى از برم گم گشته است

/ من كجا ايرانيم ؟

/ من كه خرمدين ز يادم رفته است

/ مهر ميهن از روانم رفته است

/ گرچه از بانگ خروس تابانگ شب

/ حلق من الله اكبر گفته است

/ من كجا ايرانيم ؟


/ من كجا ايرانيم تا فتنه است

/ من كجا ايرانيم تا فتنه است

/ خاك ميهن در كف بيگانه است

/ من كجا ايرانيم تا ميهنم

/ اينچنين بى يار و ياور گشته است

/ من كجا ايرانيم ؟

۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

نامه ای به شاهزاده رضا پهلوی


Image and video hosting by TinyPic



Image and video hosting by TinyPic


خدمت شاهزاده رضا پهلوی

درود بر شما

امیدوارم خوب و با نشاط باشید همچنین تبریک برای فارغ التحصیلی دخترتون

شاهزاده عزیز : فکر میکنم این چندمین نامه باشد که برای شما مینویسم البته در ایمیل ولی این دفعه را منتشر میکنم زیرا با ارادتی که نسبت به شما و خاندان پهلوی دارم ولی مجبورم دردو دلی کنم تا شاید کمی سبک بار شوم।

شاهزاده عزیز

ایران بعد از 32 سال به نابودی 100 درصد رسیده منابع ان غارت شده ,مردم ایران در آستانه نابود شدن هستند ,فساد , فقر , اعتیاد ,دزدی ,هرج و مرج و ......هرچه که بخواهید در ایران اتفاق افتاده و یا در حال وقوع است । حال چرا شما که بعنوان یک شاهزاده ایران زمین که لااقل نیمی از مردم قبولتان دارند رهبری را بعهده نمیگیرید ؟ شما یک تلویزیون و رادیو مستقل برای خودتان نمیزنید ؟

شاهزاده فکر نمیکنید آلان وقت این رسیده که کینه و ان خشمتان نسبت به مردم ایران فروکش بشه وبخواهید ایران را بسازید ؟

شاهزاده عزیز هر روز باید شاهد سنگسار شدن زنان , اعدام جوانان ,تجاوز به دختران باشیم و افسوس بخوریم که چرا کاری نمیکنیم ؟
رضا پهلوی عزیز فکر نمیکنید آلان مردم ایران نیاز به رهبری دارند نه اینکه زمانش تمام شود و نابودی کامل را شاهد باشیم ؟
من بعنوان یک ایرانی از شما خواهش میکنم تقاضا میکنم به داد این مردم برسید و حرف و شعار را کنار بگذارید و همراه با ایرانیان عاشق ایران به سوی آزادی ایران زمین حرکت کنید ।

شاهزاده عزیز درسته در سال 1357 مردم ناآگاه ایران همه فریاد میزدن مرگ بر ... ولی الان نوبت انتقام و آزادی شما هست ننشینید تا زمان از دست برود که دیگر جای برگشتی وجود ندارد ।

شاهزاده عزیز چرا در کشورهای عربی مردمش ظرف 2 هفته تا چند ماه حکومتشان را عوض کردند ؟ولی ما ایرانیان 32 سال است که هیچ کاری نمیکینم چرا ؟ فقط حرف میزنیم و شعار میدهیم همه متفرق شدن هر کی برای خودش رادیو زده ان یکی تلویزیون زده همه فکره این هستند که از این خاک ایران تکه ای بکنند و ببرند فکر نمیکنید بس است।

شما که وارث تاج و تخت پهلوی هستید , شما که وارث شاهنشاهی ایران هستید ,به ایران قسم اراده کنید و فرمان دهید زیرا ایرانیان با شما هستند نیازمند رهبریت شما هستند।

شاهزاده عزیز من به نوبه خودم میجنگم و اماده فرمان شما هستم।

مرا ببخشید به امید آزادی ایران زمین।

برافراشته شدنه پرچم سه رنگ شیروخورشید ایران بر قله دماوند।

حمید २९خرداد १३९०

۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

حسین هدایتی کیست؟

Image and video hosting by TinyPic



Image and video hosting by TinyPic

مسئول


استيل آذين

جناب حسين هدايتی معروف به «آقای عابربانک» کسی که امسال باشگاهش می خواهد مدعی اول قهرمانی ليگ امسال باشد، حالا توجه همه را به خود جلب کرده است.بهتر است کمی او را بيشتر و بهتر بشناسيد.

1. مالک صنايع استيل آذين

2. مالک کارخانه های فولاد سازی و ورق

3. دارنده‌ی بزرگترين شرکت پرورش ميگوی ايران

4. برج ساز در دبی و دارای ملک و املاک در کشورهای حاشيه خليج فارس

5. مالک زمين های کشاورزی بسيار

6. سهامدار بازار مبل ايران

7. رييس شرکتهای تجاری در ايران و خاور ميانه

8. يکی از مهمترين سهامداران بانک خصوصی تات

9. سرمايه گذار هتل 23 طبقه سيروس هتل 520 مليون دلاری جزيره زيبای کيش

10. صاحب دهها کارخانه بزرگ در آسيا و خاورميانه

11. در يکی از حسابهايش در ايران بيش از 110 ميليارد تومان پول دارد و بيش از 500 ميليارد تومان هم در بانکهای دبی پس انداز کرده است.

12. مالک شرکت خاور آذين

13. شرکت فجر گالوانيزه سپاهان کاشان را به مبلغ 92 ميليارد تومان خريداری کرده است

حالا فهميديد که کمک 5 ميلياردی هدايتی به پرسپوليس مانند اين است که شما به نزديکترين دوستتان يا به کسی که دوستش داريد 50 هزار تومان دستی تقديم کنيد!!!

آيامی دانید اولین شغلش چه بوده؟!!!

مسئول پرسنلی سپاه ناحیه 10 تهران، عضو ناحیه مقاومت مالک اشتر و در جبهه نیز در لشگر 27 محمد رسول الله خدمت کرده است.

۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

سالگرد شهادت ندا آقا سلطان

Image and video hosting by TinyPic


Image and video hosting by TinyPic




Image and video hosting by TinyPic



روز 30 خرداد سالگرد شهادت دختر ازاده ايران زمين

ندا اقا سلطان

را گرامي ميداريم

مكان : بهشت ندا

زمان : ساعت 3 بعدازظهر

بر مزارش يكصدا فرياد خواهيم زد

ندا جان راهت ادامه دارد

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

روز فردوسی گرامی باد

Image and video hosting by TinyPic



Ferdowsi sculpture Pictures, Images and Photos


اگرچه درباره تولد، زندگي و زمان درگذشت حكيم ابوالقاسم فردوسي، شاعر بزرگ حماسه‌سراي ايران اطلاع دقيقي در دست نيست؛ اما وجود اين صاحبنظران و فردوسي‌‌شناسان با توجه به اشاراتي كه در متن شاهنامه فردوسي آمده است اغلب معتقدند كه فردوسي در سال 329 هجري قمري متولد شده و در سال 411 هجري قمري دار فاني را وداع گفته است.


همچنين اطلاعي از آغاز سرايش و پايان شاهنامه در دست نيست و باز محققان و صاحب‌نظران با توجه به چند بيت از متن شاهنامه، آغاز سرايش آن را سال 365 هجري قمري و پايان آن را 400 هجري قمري مي‌دانند، يعني همان مدت 35 سالي كه خود حكيم ابوالقاسم فردوسي در شاهنامه آورده است. از سوي ديگر براساس نوشته محققان و فردوسي‌شناسان پايان كار ويرايش اول شاهنامه در سال 384 هجري قمري و ويرايش نهايي آن همان سال 400 هجري قمري است، گرچه گروهي سال 389 هجري قمري را نيز پايان ويرايش دوم شاهنامه دانسته‌اند، آن هم به دليل بيت‌هايي كه در مدح سلطان محمود غزنوي آمده است و اشاره به آغاز پادشاهي سلطان محمود غزنوي دارد، ولي درباره روز و ماه پايان كار شاهنامه خود فردوسي بصراحت در پايان كتاب آن را 25 اسفند اعلام كرده است، اما بين محققان درباره سالي كه (25 اسفند) شاهنامه به پايان رسيده است، اختلاف‌نظر وجود دارد.

آنچه در پي مي‌آيد نگاه جديدي است به همين موضوع و اين كه 25 اسفند اشاره به چه سالي است؟ و نيز رابطه آن با روز 25 اسفند، ماهي كه در آغاز داستان يزدگرد در شاهنامه سترگ فردوسي به عنوان روز آغاز پادشاهي او ذكر شده است.
چند سالي است كه روز 25 ارديبهشت را روز «بزرگداشت فردوسي» نامگذاري كرده‌اند كه براساس اسناد و مدارك موجود اين روز هيچ مناسبتي با زندگي حكيم ابوالقاسم فردوسي، شاعر بزرگ حماسه‌سراي ايران ندارد. در حقيقت اين 25 ارديبهشت ماه را به جاي 25 اسفند برگزيده‌اند كه روز پايان شاهنامه فردوسي است.

روزي كه بصراحت متن شاهنامه، روز پايان داستان يزدگرد يا كل شاهنامه است، آن هم در سالي كه مصادف با 71 سالگي شاعر است. يعني سال 400 هجري قمري و اين موضوع در بيت‌هاي زير از بيت‌هاي پاياني شاهنامه به روشني بيان شده است:

چو سال اندر آمد به هفتاد و يك

همي زير شعر اندر آمد فلك

سي و پنج سال از سراي سپنج‌

بسي رنج بردم به اميد گنج‌

سر آمد كنون قصه يزدگرد

به ماه سپندارمذ روز ارد

ز هجرت شده پنج، هشتاد بار

كه گفتم من اين نامه شهريار

با توجه به اين كه حكيم ابوالقاسم فردوسي در سال 329 هجري قمري ديده به جهان گشوده است، با گذشت 71 سال از اين تاريخ، دقيقا به سال 400 هجري قمري مي‌رسيم كه خود شاعر در بيت‌هاي بالا به آن اشاره كرده (ز هجرت شده پنج هشتاد بار)‌ آن هم در 25 اسفند ماهي كه مطابق با سال 400 هجري بوده است، يعني مطابق با سال 378 يزدگردي و 388 هجري شمسي.

حال چه اين بيست و پنجم اسفند را در تقويم يزدگردي بگيريم، چه در تقويم خورشيدي اعتدالي (هجري شمسي زراعي دهقاني)‌ فرقي نمي‌كند؛ چراكه در اين سال اختلاف تقويم يزدگردي با تقويم اعتدالي تنها يك روز است و در صورت محاسبه و تطبيق تقويم‌ها خواهيم داشت:

چهارشنبه 25/12/378 يزدگردي = 24/12/388 هجري شمسي = 19/7/400 هجري قمري
و
پنجشنبه 25/12/388 هجري شمسي = 26/12/378 يزدگردي = 20/7/400 هجري قمري‌
به اين ترتيب تاريخ پايان شاهنامه دقيق و روشن در خود متن شاهنامه آمده است، يعني 25 اسفند سال خورشيدي مطابق سال 400 هجري قمري.

و اما آنچه براي محققان و فردوسي‌پژوهان مشكل‌ساز بود، شايد بيت آغازين داستان يزدگرد سوم است كه در آن آمده است:

چو بگذشت او شاه شد يزدگرد

به ماه سپندارند روز ارد

اين باز اشاره به 25 اسفند است كه با اسناد و مدارك تاريخي درباره تاجگذاري يزدگرد سوم در نوروز يزدگردي سال مطابق با سال يازدهم هجري همخواني ندارد و گروهي آن را صرفا يك تعبير شاعرانه پنداشته‌اند كه در آن روز ارد (بيست و پنجم ماه)‌ صرفا به خاطر هم‌قافيه بودن با كلمه يزدگرد در مصراع اول بيت آمده است؛
ولي گروهي ديگر آن را اشاره به تاريخي خاص پنداشته‌اند، اما نتوانسته‌اند بگويند كه منظور شاعر از اين تاريخ چيست و چگونه است كه شاعر به جاي روز اول فروردين (نوروز يزدگردي)‌ از 25 اسفند سخن مي‌گويد و اختلاف اين 6 روز در كجاست.


تقويمي كه از زمان تاجگذاري يزدگرد سوم در نوروز سال مطابق با 11هجري آغاز مي‌شود و طول هر سال آن
365 روز تمام است‌واقعيت اين است كه آمدن كلمه «ارد» يا «روز ارد از ماه سپندارند» در اين بيت نه اتفاقي است و نه تعبيري است شاعرانه، بلكه دقيقا اشاره به يك واقعه تاريخي خاص دارد، وگرنه حكيم ابوالقاسم فردوسي كه كل سرگذشت و تاريخ گذشته ايران پيش از اسلام را مطالعه كرده است بهتر از هركس مي‌داند روز آغاز پادشاهي يزدگرد سوم آخرين پادشاه ساساني روز نوروز يزدگردي يعني اول فروردين سال يزدگردي مطابق با سال يازدهم هجري است و اگر مي‌خواست، مي‌توانست براحتي همين تاريخ را در شعرش بياورد مثلا بگويد، به هر فرد روز از مه فرودين.

يا بگويد «سر سال نو هر فر فرودين» يعني همان‌طور كه در داستان جمشيد و جشن نوروز باستاني گفته است:

سر سال نو، هر فر فرودين‌

بر آسوده از رنج تن، دل زكين‌

ولي هدف شاعر از آوردن «روز ارد از ماه سپندارند» يا «بيست و پنجم اسفندماه» چيز ديگري است و به نوعي اشاره به تاريخ خاص و حادثه‌اي ويژه است كه در اين روز اتفاق افتاده است و در حقيقت در اين بيت شاعر به گونه‌اي كدگذاري كرده و با آوردن 25 اسفند به جاي اول فرودين به طور رمزي اشاره به حادثه‌اي خاص دارد كه براي پي بردن به آن بايد از تقويم و نحوه تقويم‌نگاري در دوره حكيم ابوالقاسم فردوسي و تقويم يزدگردي و تقويم خورشيدي ناقص رايج در ايران اطلاع كافي داشت.

تقويمي كه از زمان تاجگذاري يزگرد سوم در نوروز سال مطابق با يازدهم هجري آغاز مي‌شود و طول هر سال آن 365 روز تمام است، يعني به اندازه 5 ساعت و 48 دقيقه و 46 ثانيه كمتر از طول متوسط سال خورشيدي اعتدالي و به خاطر همين كسري سال است كه حدود هر 4 سال يك بار اين تقويم نسبت به تقويم اعتدالي يك روز جلو مي‌افتد و حاصل چنين عملي است كه در نتيجه در دوره‌‌اي از تاريخ اختلاف بين تقويم يزگردي با تقويم خورشيدي اعتدالي (هجري شمسي)‌ به 6‌‌روز مي‌رسد، يعني همان‌طور كه در فرض ما در كدگذاري موردنظر فردوسي اتفاق افتاده است كه در آن 25 اسفند در تقويمي مطابق با اول فروردين در تقويم ديگري بوده است، كه اين اتفاق خود به دو گونه ممكن و عملي است.

اول: 25 اسفند در تقويم خورشيدي اعتدالي مطابق با نوروز يا اول فرودين در تقويم يزدگردي باشد
دوم: 25 اسفند در تقويم يزگردي مطابق با نوروز يا اول فروردين در تقويم خورشيدي اعتدالي باشد.

ولي رسيدن به اين كه اين اتفاق كي افتاده است، كاري است مشكل و زمان‌بر كه نياز به محاسبات طولاني و آزمايش و خطاي فراوان دارد، با وجود اين پس از محاسبات متعدد و تطبيق 2 تقويم يزگردي و خورشيدي اعتدالي، و مقايسه آن دو با هم و با در نظر گرفتن زمان سرايش شاهنامه فردوسي به دو تاريخ مي‌رسيم كه اولي عبارت است از تاريخ 399 يزگردي مطابق با سال 408 هجري شمسي (خورشيدي اعتدالي)‌ كه مطابق با سال 421 هجري قمري است، و در اين تاريخ است كه داريم:

دوشنبه 1/1/399 يزگردي = 25/12/408 هجري شمسي= 1/3/421 هجري قمري.

كه با توجه به تاريخ پاياني شاهنامه در سال 400 هجري قمري و بزرگداشت حكيم ابوالقاسم فردوسي در سال 411 هجري قمري اين تاريخ نمي‌تواند مورد استناد فردوسي باشد. پس به تاريخ دوم مي‌رسيم كه در آن روز 25 اسفند يزگردي مطابق با نوروز خورشيدي اعتدالي بوده است كه در صورت محاسبه و تطبيق تاريخ‌ها خواهيم ديد كه اين اتفاق در سال 346 يزگردي و مطابق با 356 هجري شمسي و مطابق با 366 هجري قمري رخ داده است كه داريم:
جمعه 25/12/346 يزگردي = 1/1/356 هجري شمسي = 23/7/366 هجري قمري‌

با توجه به اين كه خود حكيم ابوالقاسم فردوسي در پايان شاهنامه آغاز انديشه پرداختن به شاهنامه (تاريخ شاهان)‌ را در سال 365 هجري قمري بيان كرده است،‌ مي‌بينيم كه محاسبه بالا با اين تاريخ كاملا همخواني دارد، يعني آنجا كه حكيم طوس مي‌گويد:

چو بگذشت سال از برم شصت و پنج‌

فزون كردم انديشه درد و رنج‌

به تاريخ شاهان نياز آمدم‌

به پيش اختر ديرساز آمدم‌

به اين ترتيب معلوم مي‌شود حيكم طوس كه در سال 365 هجري به فكر سرودن شاهنامه افتاده است، سرانجام در سال 366 هجري قمري دست به اين كار زده است و به همين دليل نيز تاريخ سرايش شاهنامه را اين بار به صورت رمزي و كدگذاري شده با تاريخ 25‌اسفند در آغاز داستان يزگرد آورده است كه هم اشاره به آغاز پادشاهي يزگرد سوم است و هم اشاره به آغاز كار سرودن شاهنامه كه پس از گذشت 35 سال كار بالاخره در سال 400 هجري قمري آن را به پايان مي‌برد و باز هم در روز 25 اسفند مي‌گويد:

سرآمد كنون قصه يزگرد

به ماه سپندارمذ روز ارد

زهجرت شده پنج هشتاد بار

كه گفتم من اين نامه شهريار

و اين همان 35 سالي است كه در صورت محاسبه خودسال 366 هجري تا سال 400 هجري قمري به دست مي‌آيد و با گفته خود فردوسي كه مي‌گويد:

چو سال اندر آمد به هفتاد و يك‌

همي زير شعر اندر آمد فلك‌

سي و پنج سال از سراي سپنج‌

بسي رنج بردم به اميد گنج‌

يك سال است، يعني همان 71 سالگي كه صاحب‌نظران و فردوسي‌پژوهان با كسر آن از سال 400 هجري قمري كه سال پايان شاهنامه است به سال 329 هجري قمري رسيده‌اند و آن را به عنوان سال تولد فردوسي اعلام كرده‌اند (329 = 71 400)‌ و نيز با توجه به همين 35 سال بالا و باز همان سال 400 هجري قمري است كه آغاز شاهنامه را در سال 365 هجري قمري اعلام كرده‌اند (365 = 35 400)‌ كه با تاريخ رمزي ذكر شده در آغاز داستان يزگرد يعني:

چو بگذشت او شاه شد يزگرد

به ماه سپندارمذ روز ارد

دقيقا همخواني دارد و نشان مي‌دهد كه ذكر اين تاريخ «ماه روز» در اين بيت يك اتفاق ساده يا يك تعبير شاعرانه نيست، بلكه حاصل دانش و آگاهي حكيم ابوالقاسم فردوسي از تاريخ و تقويم است كه در اينجا به صورت رمزي كدگذاري و تاريخ آغاز و پايان شاهنامه را به روشني در متن شاهنامه بيان كرده است.

با اين تفاوت كه اين 25 اسفند در تقويم يزگردي است كه با نوروز سال 356 هجري شمسي (خورشيدي اعتدالي)‌ مطابق بوده، ولي طبق تاريخ تاجگذاري يزگرد سوم ساساني در روز نوروز يزگردي مطابق با سال يازدهم هجري بوده است و اين جابه‌جايي بين دو تقويم، حاصل همان كدگذاري و نيز يك برداشت شاعرانه است كه بسيار هم نيكو اتفاق افتاده است و نيز قرينه‌اي است بر روز «25 اسفند ماهي» كه در تاريخ پايان شاهنامه در سال 400 هجري قمري آمده كه تاريخ پايان شاهنامه است و بهتر است همين روز را به جاي 25 ارديبهشت كه هيچ ربطي به زندگي فردوسي ندارد روز بزرگداشت حكيم ابوالقاسم فردوسي به شمار آورد كه با تاريخ سرگذشت فردوسي و نيز شاهنامه هماهنگي كامل دارد.