۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه

*اعراب **(مسلمان) **چه كردند با ايران*

http://hamid-iran1.blogspot.com/



واقعا با ایران چه کردند ؟بعد دلمون خوشه که اسلام به ایران آمده و مسلمان شده ایم؟

در سال ۶۳۶ میلادی اعراب مسلمان به ایران حمله کردند. بسیاری از ما از جنایت
اعراب کم و بیش شنیده ایم. کیست نداند تازیان با ما چه کردند .اما از اسناد و
جزئیات این وقایع بی‌ خبریم. این فقر آگاهی‌ تا آنجا پیش رفته است که متاسفانه
عده‌ای نیز بر این گمان هستند که ایرانیان با آغوش باز به استقبال اعراب
شتافتند!!! به همین دلیل بر آن شدم که به بخشی از آن اشاره ‌کنم .


اسناد جنایات اعراب در ده‌ها کتاب معتبر بیان شده است که آن را غیر قابل انکار
می‌کند.اعرابِ شبه‌جزیرهٔ عربستان در طی گشودن پیاپی شهرهای ایران قساوتی در
خور شهرت تاریخیشان بروز دادند. سوزاندن شهر، آتش زدن کتب، برکندن درختان،
کشتار مردان و برده‌ گرفتن زنان و کودکان و فروش آنان در بازارهای عربستان از
جمله این جنایت بود. بارها کار بدانجا رسانیدند که مردان اسیر را می کشتند تا
جوی خون برانند.


ایرانیان در جنگ جلولاء و جنگ نهاوند از خود مقاومت درخشانی نشان دادند. اعراب
مسلمان در این جنگ سفاکی و خشونت بسیار. در این جنگ تعداد فراوانی از زنان و
کودکان ایرانی به اسارت رفتند و از اموال و غنیمت ها؛ چندان نصیب اعراب مسلمان
گردید که در هیچ کتابی اندازه ی آن ذکر نشده است. عبدالحسین زرین کوب در کتاب
دو قرن سکوت می نویسد: فاتحان، گریختکان را پی گرفتند؛ کشتار بیشمار و تاراج
گیری باندازه ای بود که تنها سیصد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند.شست هزار
تن از آنان به همراه نهصد بار شتری زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده
شدند و در بازارهای برده فروشی اسلامی به فروش رسیدند ؛ با زنان در بند به
نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته ی بسیار بر جای نهادند.


پس از تسلط اعراب نیز ایرانیان هرگز دست از مقاومت در برابر آنان بر نداشتند.
درطول سالهای اشغال در همه شهر ها و ولایات ایران؛ اعراب مسلمان با مقاومت های
سخت مردم روبرو شدند. در اکثر شهرها؛ پایداری و مقاومت ایرانیان بیرحمانه سرکوب
گردید که به موارد ذیل می توان اشاره کرد:

در حمله به سیستان؛ مردم مقاومت بسیار و اعراب مسلمان خشونت بسیار کردند
بطوریکه ربیع ابن زیاد ( سردار عرب ) برای ارعاب مردم و کاستن از شور مقاومت
آنان دستور داد تا صدری بساختند از آن کشتگان ( یعنی اجساد کشته شدگان جنگ را
روی هم انباشتند ) و هم از آن کشتگان تکیه گاهها ساختند؛ و ربیع ابن زیاد بر
شد و بر آن نشست و قرار شد که هر سال از سیستان هزار هزار ( یک میلیون ) درهم
به امیر المومنین دهند با هزار غلام بچه و کنیز. ( کتاب تاریخ سیستان صفحه۳۷،
۸۰ - کتاب تاریخ کامل جلد1 صفحه ۳۰۷)


در حمله اعراب به ری مردم شهر پایداری و مقاومت بسیار کردند ؛ بطوریکه مغیره (
سردار عرب ) در این جنگ چشمش را از دست داد . مردم جنگیدند و پایمردی کردند...
و چندان از آنها کشته شدند که کشتگان را با نی شماره کردند و غنیمتی که خدا از
ری نصیب مسلمانان کرد همانند غنائم مدائن بود .( کتاب تاریخ طبری؛ جلد پنجم
صفحه ۱۹۷۵)


در حمله به شاپور نیز مردم پایداری و مقاومت بسیار کردند بگونه ای که عبیدا (
سردار عرب ) بسختی مجروح شد آنچنانکه بهنگام مرگ وصیت کرد تا به خونخواهی او؛
مردم شاپور را قتل عام کنند؛ سپاهیان عرب نیز چنان کردند و بسیاری از مردم شهر
را بکشتند. (کتاب فارسنامه ابن بلخی؛ صفحه 116 -کتاب تاریخ طبری؛ جلد
پنجم صفحه2011)

در حمله به الیس؛ جنگی سخت بین سپاهیان عرب و ایران در کنار رودی که بسبب همین
جنگ بعد ها به « رود خون » معروف گردید در گرفت. در برابر مقاومت و پایداری
سرسختانه ی ایرانیان؛ خالد ابن ولید نذر کرد که اگر بر ایرانیان پیروز گردید «
چندان از آنها بکشم که خون هاشان را در رودشان روان کنم » و چون پارسیان مغلوب
شدند؛ بدستور خالد « گروه گروه از آنها را که به اسارت گرفته بودند؛ می آوردند
و در رود گردن می زدند » مغیره گوید که « بر رود؛ آسیاب ها بود و سه روز پیاپی
با آب خون آلود؛ قوت سپاه را که هیجده هزار کس یا بیشتر بودند؛ آرد کردند ...
کشتگان ( پارسیان ) در الیس هفتاد هزار تن بود.( کتاب تاریخ طبری؛ جلد چهارم؛
صفحه ۱۴۹۱- کتاب تاریخ ده هزار ساله ایران؛ جلد دوم برگ 123)


در شوشتر؛ مردم وقتی از تهاجم قریب الوقوع اعراب با خبر شدند ؛ خارهای سه پهلوی
آهنین بسیار ساختند و در صحرا پاشیدند. چون قشون اسلام به آن حوالی رسیدند ؛
خارها به دست و پای ایشان بنشست ؛ و مدتی در آنجا توقف کردند. پس از تصرف شوشتر
؛ لشکر اعراب در شهر به قتل و غارت پرداختند و آنانی را که از پذیرفتن اسلام
خود داری کرده بودند گردن زدند. (کتاب الفتوح صفحه ۲۲۳ – کتاب تذکره شوشتر؛
صفحه۱۶ )



در چالوس رویان؛ عبدالله ابن حازم مامور خلیفه ی اسلام به بهانه (دادرسی ) و
رسیدگی به شکایات مردم؛ دستور داد تا آنان را در مکان های متعددی جمع کردند و
سپس مردم را یک یک به حضور طلبیدند و مخفیانه گردن زدند بطوریکه در پایان
آنروز هیچ کس زنده نماند ... و دیه ی چالوس را آنچنان خراب کردند که تا سالها
آباد نشد و املاک مردم را بزور می بردند. (کتاب تاریخ طبرستان صفحه ۱۸۳ - کتاب
تاریخ رویان؛ صفحه ۶۹ )



در حمله به سرخس؛ اعراب مسلمان «همه ی مردم شهر را بجز یک صد نفر ؛ کشتند .
(
کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم؛ صفحه 208و 303)



در حمله به نیشابور؛ مردم امان خواستند که موافقت شد؛ اما مسلمانان چون از اهل
شهر کینه داشتند؛ به قتل و غارت مردم پرداختند؛ بطوریکه « آنروز از وقت صبح تا
نماز شام می کشتند و غارت می کردند. (کتاب الفتوح؛ صفحه 282 (


در حمله ی اعراب به گرگان؛ مردم با سپاهیان اسلام به سختی جنگیدند؛ بطوریکه
سردار عرب ( سعید بن عاص ) از وحشت؛ نماز خوف خواند . پس از مدتها پایداری و
مقاومت؛ سرانجام مردم گرگان امان خواستند و سعید ابن عاص به آنان « امان » داد
و سوگند خورد « یک تن از مردم شهر را نخواهد کشت » مردم گرگان تسلیم شدند؛
اما سعید ابن عاص همه ی مردم را بقتل رسانید؛ بجز یک تن؛ و در توجیه پیمان شکنی
خود گفت: « من قسم خورده بودم که یک تن از مردم شهر را نکشم! .. تعداد سپاهیان
عرب در حمله به گرگان هشتاد هزار تن بود. (کتاب تاریخ طبری جلد پنجم صفحه ۲۱۱۶
-
کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم ؛ صفحه ۱۷۸ )


پس از فتح" استخر" (سالهای 28-30 هجری) مردم آنجا سر به شورش برداشتند و حاکم
عرب آنجا را کشتند. اعراب مسلمان مجبور شدند برای بار دوم" استخر" را محاصره
کنند.مقاومت و پایداری ایرانیان آنچنان بود که فاتح "استخر" (عبدالله بن عامر)
را سخت نگران و خشمگین کرد بطوریکه سوگند خورد که چندان بکشد از مردم " استخر"
که خون براند. پس خون همگان مباح گردانید و چندان کشتند خون نمی رفت تا آب گرم
به خون ریختندپس برفت و عده کشته شدگان که نام بردار بودند "چهل هزار کشته "
بودند بیرون از مجهولان.(کتاب فارسنامه ابن بلخی صفحه 135-- کتاب تاریخ کامل؛
جلد سوم صفحه 163)


رامهرمز نیز پس از جنگی سخت به تصرف سپاهیان اسلام در آمد و فاتحان عرب؛ بسیاری
از مردم را کشتند و زنان و کودکان فراوانی را برده ساختند و مال و متاع هنگفتی
بچنگ آوردند.(کتاب الفتوح؛ صفحه 215)



مردم کرمان نیز سالها در برابر اعراب مقاومت کردند تا سرانجام در زمان عثمان؛
حاکم کرمان با پرداخت دو میلیون درهم و دو هزار غلام بچه و کنیز؛ بعنوان خراج
سالانه؛ با اعراب مهاجم صلح کردند.(کتاب تاریخ یعقوبی صفحه 62 -کتاب تاریخ طبری
جلد پنجم صفحه 2116, 2118 - کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم صفحه 178,179)



جنایات اعراب تنها به این شهر‌ها ختم نشده است و اینها تنها گوشه‌ای از تاراج
میهنمان به دست تازیان بود و آشکارا مقاومت ایرانیان در برابر آنان را ثابت
می‌کند. اگر شهر خاصی‌ مورد نظر شما بود خوشحال خواهم شد که روایت آنرا شرح دهم


در کتاب عقدالفرید چاپ قاهره-جلد ۲ صفحه ۵ -سخنی از خسرو پرویز نقل شده که می
گوید: اعراب را نه در کار دین هیچ خصلت نیکو یافتم و نه در کار دنیا. آنها را
نه صاحب عزم و تدبیر دیدم و نه اهل قوت و قدرت. آنگاه گواه فرومایگی و پستی همت
آنها همین بس که آنها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جای و مقام برابرند
.
فرزندان خود را از راه بینوایی و نیازمندی می کشند و یکدیگر را بر اثر گرسنگی
و درماندگی می خورند.از خوردنیها و پوشیدنیها و لذتها و کامروانیهای این جهان
یکسره بی بهره اند

۱۳۹۰ شهریور ۵, شنبه

تقدیم به آذربایجانیهای ایران


Image and video hosting by TinyPic



امروز خبری دریافت کردم تحت عنوانه تظاهرات مردم ارومیه و تبریز که منجر به ضرب و شتم هموطنان آذری شد نمیتوانم بگویم خوشحالم یا ناراحت ؟

ناراحت از این هستم که میبینم ایرانی با هموطن خود در جنگ و نبرد است و به خاطر هیچ و پوچ همدیگر را دستگیر میکنند شکنجه میکنند و رو در روی هم میایستادن و میکشند که دور از شخصیت ایرانی است .

خوشحالم از اینکه میبینم مردم آذرباجان همانند ३२ سال پیش همانند کوه استوارانه ایستاده و قیام کردند .این قیام و خیزش5 شهریور १३९० مرا به یاد خیزش سال 1356و 1357 تبریز انداخت در آن سالها مردم تبریز بدون داشتن تلفن همراه اینترنت و خبر رسانی اعتراض خودشان را به گوش ایران و ایرانیان ترک و کرد و بلوچ جنوبی و شمالی رساند و تا آخرین لحظه از پا ننشستند .و حال این خیزش بعد از گذشت ३२ سال دوباره از قلب آذربایجان خواهد طپید و به گوش ایران و ایرانیان خواهد رسید ,که هموطنان عزیز دریاچه ارومیه رو به خشکی و نابودی است ,بحر خزر را که متعلق به شماست فروختند , خلیج فارس و جزایر سه گانه اش را تقدیم عربها کردند.

این زنگ خطریست که آذربایجانیهای عزیز اعلان کردند و گفتند ایرانی ,کرد , بلوچ , خوزستانی , شمالی ,جنوبی نداره آگاه باشید که ایران ویرانه شد و به فکر کشورتان باشید .با بودن اینترنت تلفنهای همراه فاکس وغیره خبر رسانی سریع ,کاری کنیم که همه ایران از خواب خرگوشی بیدار شوند و به فکره آزادی و سازندگی آبادانی باشند .مردم آذربایجان فرقی نمیکنه شرقی باشی یا غربی یا اردبیلی و زنجانی شما افتخار ایران زمین هستید و به هموطنانی چون شما افتخار میکنم.

باشد که رژیم منفور و کثیف اسلامی را که باعث بدبختی و نابودی ایران بوده است را سرنگون کینم و ایران را دوباره از نو آباد کنیم.

به امید آزادی ایران زمین

به امید برافراشتم شدن پرچم سه رنگ شیرو خورشید

و به امید آبادانی ایران

یاشاسین ایران

حمید 6شهریور १३९०


۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

من در کشور خودم شدیدا" احساس ناامنی می کنم. شما چطور؟

Image and video hosting by TinyPic


احساس ناامنی

یک زمانی وقتی صفحه حوادث روزنامه ها رو می خوندیم اونقدر احساس دوری از این ماجراها می کردیم که به جز نچ نچ کردن و سری با تاسف تکون دادن و فرداش فراموش کردنش کاری نمی کردیم. یا فوق فوقش مثلا می شنیدیم که خونه ی همسایه پسرخاله ی دختر عموی مادرمون دزد اومده. دوسه تا نظریه کارشناسی می دادیم و رد می شدیم...
کم کم اونقدر دایره این حوادث و ماجراها به ما نزدیک شد که خود من حقیقتا شدیدا احساس ناامنی و ترس می کنم.
هر شب سی با از سرکار میاد خونه برای هم تعریف می کنیم:
سی با: راستی امروز همون همکارم که دیروز تعریفشو می کردم از برادر زنش چاقو خورده و بیمارستانه.
من: امروز ساعت 3 ریختن رو پشت بوم همسایه و دیش هاشونو جمع کردن و از بعضی از پنجره خونه ها رفتن تو و رسیورها رو هم جمع کردن.
روز بعد:
سی با: پدرِ مهندس فلان که دیده بودیش, آهان آره همون. از پریشب گم شده. با اینکه کارمند عالی رتبه بازنشسته بوده به خاطر گرانی مخارج شبا آژانس کار می کرده.
- برادر مهندس بیسار که گرفته بودنش, یادته؟ تو زندان اعتصاب غذا کرده و حالش خیلی بده. رفته بودم دلداریش می دادم.
من: خانم ف... رو که می شناسی؟ آهان, آره همون. زنگ زد گفت دزد اومده تموم طلاهاشو برده . حدود 20 میلیون تومن می ارزیدن.
- خانم جیم هم چند روز بود که نمیومد ورزش. امروز زار و نزار اومده باشگاه . دوشنبه پیش رفته از بانک 15 میلیون تومن گرفته تا بره یه تیکه زمین از روستای فلان بخره. جلوی بانک یه تاکسی زرد میاد جلوش. با خوشحالی سوار میشه, نزدیکی های روستا راننده تاکسیه وایمیسه و چاقو درمیاره و پولا رو می گیره هیچی, میخواد بهش تجاوز کنه که یه موتور سوار افغان می رسه. تاکسیه از ترس خانم جیم رو با لباسای پاره پرت می کنه و فرار می کنه, کارگر افغان با موتور می رسونتش به شهر و براش تاکسی میگیره و التماس می کنه چون کارت اقامت ایران رو نداره برای شهادت نمی تونه بیاد. اما شماره شو به جیم می ده...

چند روز دیگه:
سی با: آخ آخ, پدر دوستم که گفتم گم شده بود! یه مسافر معتاد آشنا تو ماشینش سوار شده و شروع کرده به کشیدن مواد, پدر دوستم که چند بار این جوون رو ترک داده بوده, نصیحت می کنه که نکش پسر من. پسره هم که اعصاب نداشته خیلی راحت می کشتش و جسدشو آتیش می زنه و می ندازه تو چاه... رفته بودیم ختم پدر دوستم.
من: جیم رو که یادته, با هزار خواهش و قول گرفتن از اداره آگاهی که کاری به اجازه اقامت داشتن یا نداشتن کارگر افغان نداشته باشه, و 200 هزار تومن هدیه, کارگر رو برای شهادت میبره. یارو سرهنگ آگاهی هی جیم رو می کشونه اونجا و هیچ خبری ازدستگیری راننده تاکسی نمیشه و بعدا می فهمه سرهنگه بهش نظر سوء داره. از خیر پولش گذشته و جواب تلفن های سرهنگ رو هم نمیده.

یه روز دیگه:
سی با: ببخشید دیر اومدم. یکی از همکارام موقع اومدن به محل کار درست روبه روی شرکت رفت زیر کامیون و له شد. همون که یه بار اومده بود خونه مون... موندیم تا خانواده ش اومدن. دوستش هم که تازه از شریف فارغ التحصیل شده و 23 سالش بود و تازه به صورت قراردادی استخدام شده بود تا این خبرو شنید سکته کرد و اونم مرد...
من: منم رفته بودم دیدن ب. نزدیک خونه شون راننده یه پراید(نه تازه موتور سوار) اومده کیفشو بزنه, کیف گیر کرده بود به شونه ش, تا چند متر روی زمین کشیده شده, سه تا دنده ش شکسته و استخون ساق پاش ترک خورده و بیشتر جاهای بدنش کبوده. راستی تا یادم نرفته, امروز نزدیک بود منو بدزدن!
سی با: شوخی نکن.
من, نه والله. ماشینو که یه جای فرعی و خلوت پارک کردم و پیاده شدم تا از کوچه برم تو خیابون یه پیکان سفید نگهداشت و با خشونت گفت بیا سوار شو, من فکر کردم داره متلک می گه جواب ندادم و به راهم ادامه دادم یهو دیده راننده گنده و دیلاق در شاگرد رو هم باز گذاشته و دنبالم می دوه و دستمو داره می کشه تا سوار کنه. قلبم داشت تند تند می زد و اصلا تو اون حالت حتی نمی تونستم جیغ بزنم. حتی یه گربه هم تو کوچه نبود .یهو یه پراید رسید و وقتی جریانو دید دستشو رو بوق گذاشت و یه سمت پیکان سرعت گرفت. مردک دیلاق ترسید و دستمو ول کرد و سوار شد و دِ در رو. من هم به سمت خیابون دویدم.
- شماره شو برداشتی؟ رفتی کلانتری؟
- نه بابا, تو اون حالت اصلا قدرت فکر کردن نداشتم. کلانتری هم برم می ترسم مثل دوستم جیم شم. هی بیارن و ببرنم. آخرش هم یه انگی بهم بزنن. تازه جدیدا دوستام وقتی کیفشونو می دزدن و همه مدارکشون هم باهاش میره به پلیس نمی گن. حتی زینب خانوم که دزد اومده خونه ش و نصف زندگیش رو برده, نرفت به پلیس خبر بده گفت می ترسم نصف بقیه شم پلیس ببره.
- دیگه نری اون کوچه پارک کنی!
- باشه سعی می کنم.
دوروز بعد:
جایی برای پارک نیست و دوباره می رم همون کوچه. ایندفعه کارم تموم شده و سوار می شم که برم. هوا داغه و طبق معمول اولین کاری که می کنم پنجره ها رو باز می کنم. می بینم دختری با لباس شیک و پیک داره هراسون می دوه و پسری موتور سوار بلوز قرمز نه چندان تمیز داره دنبالش میاد. دختر که جلوی من می رسه می پرسم مزاحمت شده؟ در حال دویدن نفس نفس زنان می گه آره, توروخدا کمک. ماشین من برعکس مسیر اونهاست.دختر از ماشین رد شده و به فکر هیچکدوم نرسید که بیاد بغل دست من بنشینه. حالا پسر موتور سوار جلوی من رسیده و داره دنبالش می کنه. داد می زنم آهای آقا, خجالت بکش. ولش کن دختر مردمو.
اصلا نفهمیدم چطور شد که اول صدای موتوری که نزدیک می شد و بعد نفس گرم موتور سوار رو روی گوش و گونه چپم احساس کردم. و صدای رعد آسای- تورو سنه نه! به تو چه ج..ه!
موتور سوار موقتا دختر رو رها کرده بود. صدای فلزی شنیدم که چاقو ضامن دار بود. گرفت بغل گردنم. گفت فضولی کنی سرتو می برم! یک آن یاد روح الله داداشی افتادم و گفتم دیدی منم سرنوشت اونو پیدا کردم. خشکم زده بود. دخترک که صدای دور شدن موتور رو شنیده بود, یک آن برگشت و ماجرا رو دید. جیغی زد و با فریاد گفت: خانوم توروخدا برو, این پسره رحم نداره. تورو خدا گاز بده برو. پسر از صدای بلند دختر ترسید و دوباره به سمت او یورش برد. در حال گاز دادن و دور شدن سرمو بردم بیرون و موبایلمو نشون دادم و هوار زدم: الان به 110 زنگ می زنم... و شیشه ها رو از ترس کشیدم بالا.
تازه وارد خیابون شده بودم , برگشتم دیدم موتوریه دوباره دختره رو ول کرده و داره دنبال من میاد. توی مسیر مردم می دیدن هر جا به من می رسه با چاقو می کوبه روی شیشه ماشین, هیچکس دخالتی نکرد. البته اینو برای سیبا تعریف نکردم. مثل خیلی از ماجراها...
* * *
رفتیم شمال,هنوز ساک ها رو از توی ماشین در نیاورده, توی ساحل صدای جیغ و گریه و داد و فریاد شنیدیم. همون لحظه یه پسر 17 ساله جت اسکی سوار به نام علیرضا با پسرخاله ش جلوی چشم بقیه غرق شده بودن. پسرخاله هه البته نجات پیدا کرد. می گفتن اولین بار بوده که علیرضا جلیقه نجات تنش نکرده بود. پدره پسرخاله هه رو با این حالش گرفته بود زیر مشت و لگد. شما فکر کنید تموم اون سه روزی که ما اونجا بودیم پدر و مادر و برادر و چندین نفر از اقوام در همون محل منتظر اومدن جسد علیرضا بودن و آخرش هم نیومد که نیومد. کار ما شده بود دلداری دادن به اینها و حرف زدن با نجات غریق ها و تعریف شنیدن از اونها که دیروزش 8 نفر از یه خانواده غرق شده بودن و فقط دو نفرشون زنده موندن و پریروزش 4 نفر و ...
واقعا خودم بریدم از یادآوری این حوادث... خیلی دیگه هم هست. اما دیگه کشش ندارم بگم.
از دزدی ها, از جنایت ها, از غارت ها, از آدم ربایی ها, از زندان ها, از خشونت ها, از قتل ها و از عدم امنیت شغلی, از نداشتن آزادی, آزادی نوشتن, حتی نوشتن وبلاگ, نداشتن آزادی بیان, آزادی لباس پوشیدن, آواز خوندن, و حتی آزادی آب بازی کردن...
یه چیزی میگن مرگ از رگ گردن به تو نزدیکتره! الان هم من دقیقا همین احساسو دارم. ناامنی رو تا مغز استخونم حس می کنم. در هر قدم هر لحظه احساس می کنم یه بلایی قراره سر من و نزدیکانم بیاد...

۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

/من كجا ايرانيم؟

Image and video hosting by TinyPic


/ من كه با دين عرب آميخته ام

/ كيش و آيين را به تازى باخته ام

/ من كه زرتشت كهن را داده ام

/ جاى آن قر آن تازى ديده ام

/من كجا ايرانيم؟

/من كه نامم نام تازى گشته است

/گه غلام اين و گه آن گشته است

/ميروم مشهد به پا بوس رضا

/ گرچه فردوسى همانجا خفته است

/ من كجا ايرانيم ؟

/من كه تاج شاهيم چون رفته است

/ جاى آن عمامه بر سر رفته است

/ من كه جشنم جاى نوروز و سده

/ عيد فطر و عيد قربان گشته است

/ من كجا ايرانيم ؟

/ من كه بر گوشم چو روحم خسته است

/ زاهدى بانگ اذان را گفته است

/ بر سر هفت سين من هر نوبهار

/ جاى شهنامه چو تازينامه است

/ من كجا ايرانيم ؟

/ من كه از دستم زبانم رفته است

/ آن شكر شيرين نباتم رفته است

/ من كه از پارسى به فارسى تن دهم

/ چون عرب با واژه ام بيگانه است

/ من كجا ايرانيم ؟

/ من كه قلبم با عزا پر گشته است

/ با غم بيگانه دل آغشته است

/ من كه با اشك و غم و سينه زنى

/ شور و شادى از برم گم گشته است

/ من كجا ايرانيم ؟

/ من كه خرمدين ز يادم رفته است

/ مهر ميهن از روانم رفته است

/ گرچه از بانگ خروس تابانگ شب

/ حلق من الله اكبر گفته است

/ من كجا ايرانيم ؟


/ من كجا ايرانيم تا فتنه است

/ من كجا ايرانيم تا فتنه است

/ خاك ميهن در كف بيگانه است

/ من كجا ايرانيم تا ميهنم

/ اينچنين بى يار و ياور گشته است

/ من كجا ايرانيم ؟

۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

نامه ای به شاهزاده رضا پهلوی


Image and video hosting by TinyPic



Image and video hosting by TinyPic


خدمت شاهزاده رضا پهلوی

درود بر شما

امیدوارم خوب و با نشاط باشید همچنین تبریک برای فارغ التحصیلی دخترتون

شاهزاده عزیز : فکر میکنم این چندمین نامه باشد که برای شما مینویسم البته در ایمیل ولی این دفعه را منتشر میکنم زیرا با ارادتی که نسبت به شما و خاندان پهلوی دارم ولی مجبورم دردو دلی کنم تا شاید کمی سبک بار شوم।

شاهزاده عزیز

ایران بعد از 32 سال به نابودی 100 درصد رسیده منابع ان غارت شده ,مردم ایران در آستانه نابود شدن هستند ,فساد , فقر , اعتیاد ,دزدی ,هرج و مرج و ......هرچه که بخواهید در ایران اتفاق افتاده و یا در حال وقوع است । حال چرا شما که بعنوان یک شاهزاده ایران زمین که لااقل نیمی از مردم قبولتان دارند رهبری را بعهده نمیگیرید ؟ شما یک تلویزیون و رادیو مستقل برای خودتان نمیزنید ؟

شاهزاده فکر نمیکنید آلان وقت این رسیده که کینه و ان خشمتان نسبت به مردم ایران فروکش بشه وبخواهید ایران را بسازید ؟

شاهزاده عزیز هر روز باید شاهد سنگسار شدن زنان , اعدام جوانان ,تجاوز به دختران باشیم و افسوس بخوریم که چرا کاری نمیکنیم ؟
رضا پهلوی عزیز فکر نمیکنید آلان مردم ایران نیاز به رهبری دارند نه اینکه زمانش تمام شود و نابودی کامل را شاهد باشیم ؟
من بعنوان یک ایرانی از شما خواهش میکنم تقاضا میکنم به داد این مردم برسید و حرف و شعار را کنار بگذارید و همراه با ایرانیان عاشق ایران به سوی آزادی ایران زمین حرکت کنید ।

شاهزاده عزیز درسته در سال 1357 مردم ناآگاه ایران همه فریاد میزدن مرگ بر ... ولی الان نوبت انتقام و آزادی شما هست ننشینید تا زمان از دست برود که دیگر جای برگشتی وجود ندارد ।

شاهزاده عزیز چرا در کشورهای عربی مردمش ظرف 2 هفته تا چند ماه حکومتشان را عوض کردند ؟ولی ما ایرانیان 32 سال است که هیچ کاری نمیکینم چرا ؟ فقط حرف میزنیم و شعار میدهیم همه متفرق شدن هر کی برای خودش رادیو زده ان یکی تلویزیون زده همه فکره این هستند که از این خاک ایران تکه ای بکنند و ببرند فکر نمیکنید بس است।

شما که وارث تاج و تخت پهلوی هستید , شما که وارث شاهنشاهی ایران هستید ,به ایران قسم اراده کنید و فرمان دهید زیرا ایرانیان با شما هستند نیازمند رهبریت شما هستند।

شاهزاده عزیز من به نوبه خودم میجنگم و اماده فرمان شما هستم।

مرا ببخشید به امید آزادی ایران زمین।

برافراشته شدنه پرچم سه رنگ شیروخورشید ایران بر قله دماوند।

حمید २९خرداد १३९०

۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

حسین هدایتی کیست؟

Image and video hosting by TinyPic



Image and video hosting by TinyPic

مسئول


استيل آذين

جناب حسين هدايتی معروف به «آقای عابربانک» کسی که امسال باشگاهش می خواهد مدعی اول قهرمانی ليگ امسال باشد، حالا توجه همه را به خود جلب کرده است.بهتر است کمی او را بيشتر و بهتر بشناسيد.

1. مالک صنايع استيل آذين

2. مالک کارخانه های فولاد سازی و ورق

3. دارنده‌ی بزرگترين شرکت پرورش ميگوی ايران

4. برج ساز در دبی و دارای ملک و املاک در کشورهای حاشيه خليج فارس

5. مالک زمين های کشاورزی بسيار

6. سهامدار بازار مبل ايران

7. رييس شرکتهای تجاری در ايران و خاور ميانه

8. يکی از مهمترين سهامداران بانک خصوصی تات

9. سرمايه گذار هتل 23 طبقه سيروس هتل 520 مليون دلاری جزيره زيبای کيش

10. صاحب دهها کارخانه بزرگ در آسيا و خاورميانه

11. در يکی از حسابهايش در ايران بيش از 110 ميليارد تومان پول دارد و بيش از 500 ميليارد تومان هم در بانکهای دبی پس انداز کرده است.

12. مالک شرکت خاور آذين

13. شرکت فجر گالوانيزه سپاهان کاشان را به مبلغ 92 ميليارد تومان خريداری کرده است

حالا فهميديد که کمک 5 ميلياردی هدايتی به پرسپوليس مانند اين است که شما به نزديکترين دوستتان يا به کسی که دوستش داريد 50 هزار تومان دستی تقديم کنيد!!!

آيامی دانید اولین شغلش چه بوده؟!!!

مسئول پرسنلی سپاه ناحیه 10 تهران، عضو ناحیه مقاومت مالک اشتر و در جبهه نیز در لشگر 27 محمد رسول الله خدمت کرده است.

۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

سالگرد شهادت ندا آقا سلطان

Image and video hosting by TinyPic


Image and video hosting by TinyPic




Image and video hosting by TinyPic



روز 30 خرداد سالگرد شهادت دختر ازاده ايران زمين

ندا اقا سلطان

را گرامي ميداريم

مكان : بهشت ندا

زمان : ساعت 3 بعدازظهر

بر مزارش يكصدا فرياد خواهيم زد

ندا جان راهت ادامه دارد